مـتـن كـامـل خطبه پيامبر اكرم (ص ) در غدير خم
ـ حمد و ثناى الهى
بارِى ءُ الْمـَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ وَ جَبّارُالاَْرَضينَ وَ ...
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه ، و در تنهايى و فرد بودن خود نزديك اسـت . در قـدرت و سـلطـه خـود باجلالت ، و در اركان خود عظيم است . علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است ، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.
هـميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى دائمى است . ابتدا كننده و بازگرداننده ، اوست و هر كارى به سوى او بازمى گردد1.
بـه وجـود آورنـده بـالا بـرده شـده هـا ( آسـمـان هـا و افـلاك ) و پهن كننده گسترده ها ( زمين )، يـگـانـه حـــكــمـران زمـيـن هـا و آسـمـان هـا، پـاك و مـنـزّه و تـسـبـيـح شده است . پروردگار ملائكه و روح ،تـفـضـّل كـنـنده بر همه آنچه خلق كرده و لطف كننده بر هر آنچه به وجود آورده است . هر چشمى زير نظر اوست ولى چشم ها او را نمى بينند.
كـَرم كـنـنـده و بردبار و تحمّل كننده است . رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منّت گذارده است . در انتقام گرفتن خود عجله نمى كند، و به آنچه از عذابش كه مستحقّ آنند مبادرت نمى ورزد.
بـاطـن هـا و اسـرار و رازهـا را مى فهمد و ضماير را مى داند و پنهان ها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود. احاطه او بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوّت در هر چيزى و قـدرت بـر هـر چيزى دارد و مانند او شيئى نيست . اوست به وجود آورنده شى ء (چيز) هنگامى كه چـيـزى نـبـود. دائم و زنـده است ، و به قسط و عدل قائم است . نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است .
بـالاتـر از آن است كه چشم ها او را درك كنند ولى او چشمها را درك مى كند و او لطف كننده و آگاه اسـت . هـيـچ كس نمى تواند با ديدن ، به صفت او راه يابد، و هيچ كس به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آنچه خداوند عزوجل راهنمايى كرده است .
گواهى مى دهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است . او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است . او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كننده اى اجرا مى كند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمى شود.
آنـچـه ايـجـاد كـرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله خلق كرده است . آنها را ايجاد كرد، پس به وجود آمدند و خـلق كـرد، پـس ظـاهـر شدند. پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست ، صنعت او محكم و كار او زيبا است ، عادلى كه ظلم نمى كند و كَرم كننده اى كه كارها بسوى او بازمى گردد.
شـهـادت مـى دهـم كـه اوسـت خـدايـى كـه هـمـه چـيـز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مـقـابـل عـزّت او ذليـل شـده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده اند.
پـادشـاهِ پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه ، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند كه به سرعت در پى آن مى رود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سرِ پيچ و متمرّد است .
بـراى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است . يكتا و بى نياز است . زاييده نشده و نمى زايد و بـراى او هـيـچ هـمـتـايـى نـيست . خداى يگانه و پروردگار با عظمت مى خواهد، پس به انجام مى رسـانـد؛ و اراده مـى كند پس مقدّر مى نمايد؛ و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديك مى كند و دور مى نمايد، منع مى كند و عطا مى نمايد. پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست . خير بدست اوست و او بر هر چيزى قادر است .
شـب را در روز و روز را در شـب فـرو مـى بـرد. نـيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است . اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده ، شمارنده نَفَس ها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مـشـكـل نمى شود، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى كند، و اصرار اصرار كنندگانش او را خـسـتـه نـمـى كـنـد. نـگـهـدارنـده صـالحـان و مـوفـّق كـنـنـده رستگاران و صاحب اختيار مؤ منان و پـروردگـار عـالمـيـان . خدايى كه از هر آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.
او را سپاسِ بسيار مى گويم و دائماً شكر مى نمايم ، چه در آسايش و چه در گرفتارى ، چه در حـال شـدّت و چـه در حـال آرامش . و به او و ملائكه اش و كتاب هايش و پيامبرانش ايمان مى آورم . دسـتـور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مـقـابـل مـقـدّرات او، بـه عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او تسليم مى شوم ؛ چرا كه اوسـت خـدايـى كـه نـمى توان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم (يعنى ظلم نمى كند).
2 ـ فرمان الهى براى مطلبى مهمّ
اقـرار مـى كـنـم براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى ، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بـر مـن فـرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد ـ نيست خدايى جز او ـ زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حـقّ على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام ، و براى من حفظ از شرّ مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است .
خـداونـد بـه مـن چنين وحى كرده است : (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيـْكَ مِنْ رَبِّكَ ـ في علي يعنى في الخلافة لعليّ بن ابى طالب ـ وَ إ نْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسـالَتـَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ)، (اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نـازل شـده ـ دربـاره عـلىّ، يـعـنى خلافت علي بن ابى طالب ـ و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى ، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند.)
اى مـردم ، مـن در رسـانـدن آنـچـه خـداونـد بـر مـن نـازل كـرده كـوتـاهـى نـكـرده ام ، و مـن سـبـب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم :
جـبـرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم ـ كه او سلام است ـ مرا مـاءمـور كـرد كـه در ايـن مـحلّ اجتماع به پا خيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه ((علىّ بن ابـى طـالب ، بـرادرِ مـن و وصـىّ مـن و جـانـشين من بر امّتم و امام بعد از من است . نسبت او به من هـمـانـنـد نسبت هارون به موسى است ، جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست . و ا و صاحب اختيار شما بـعـد از خـدا و رسـولش اسـت ))، و خـداونـد در ايـن مـورد آيـه اى از كـتـابـش بـر مـن نـازل كـرده اسـت : (اِنَّمـا وَلِيُّكـُمُ اللّهُ وَ رَسـُولُهُ وَالَّذيـنَ آمـَنـُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، (صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بـه پـا مـى دارنـد و در حال ركوع زكات مى دهند) و علىّ بن ابى طالب است كه نماز را به پا داشـتـه و در حـال ركـوع زكـات داده و در هـمـه حـال ، خـداونـد عزوجل را قصد مى كند.
اى مـردم ، مـن از جـبـرئيـل درخـواسـت كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيـرا از كـمـى مـتـّقـيـن و زيـادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگانِ اسلام اطـلاع دارم ، كـسـانـى كـه خـداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گـويـنـد آنـچـه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حاليكه نزد خداوند عظيم اسـت . و هـمـچـنـيـن بخاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيّت كرده اند تا آنجا كه مرا ((اُذُن )) (گوش دهـنـده بـر هر حرفى ) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على ) بـا مـن و تـوجـّه مـن بـه او و تـمـايـل او و قبولش از من ؛ تا آنكه خداوند عزّوجلّ در اين باره چنين نازل كرد: (وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُن ـ على الذين يزعمون اءنّه اُذن ـ خـَيـْر لَكـُمْ، يـُؤْمـِنُ بـِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ...)، (و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيّت مى كـنـنـد و مـى گـويـند او ((اُذُن )) (گوش دهنده بر هر حرفى ) است ، بگو: گوش است ـ بر ضدّ كـسـانـى كـه گمان مى كنند او ((اُذُن )) است ـ و براى شما خير است ، به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤ منين اظهار تواضع و احترام مى نمايد.)
و اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن ) را نام ببرم مى توانم ، و اگر بخواهم به شخص آنـهـا اشـاره كنم مى نمايم ، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرّفى كنم مى توانم . ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام .
بـعـد از هـمـه ايـنـهـا، خـداونـد از مـن راضـى نـمـى شـود مـگـر آنـچـه در حـق عـلىّ بـر مـن نازل كرده ابلاغ نمايم .
[سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند:] (يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ـ فى حـقّ عـليّ ـ و إ نْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ)، (اى پيامبر برسان آنـچـه ـ در حـق عـلى ـ از پـروردگـارت بـر تـو نـازل شـده و اگـر انـجـام نـدهى رسالت او را نرسانده اى ، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند.)
3 ـ اعلام رسمى ولايت و امامت دوازده امام (ع )
اى مـردم ، ايـن مـطـلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اخـتـيـار و امـامـى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان بـه نيكى ؛ و بر روستايى و شهرى ؛ و بر عجمى و عربى ؛ و بر آزاد و بنده ؛ و بر بزرگ و كـوچـك ؛ و بـر سـفـيـد و سـيـاه . بـر هـر يـكـتـاپـرسـتـى حـكـم او اجـرا شـونده و كلام او مورد عـمـل و امـر او نـافذ است . هر كس با او مخالفت كند ملعون است ، و هر كس تابع او باشد و او را تـصـديـق نمايد مورد رحمت الهى است . خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است .
اى مردم ، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى به پا مى ايستم ؛ پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مـقـابـل امـر خـداونـد پـروردگـارتـان سـر تـسـليـم فـرود آوريـد، چـرا كـه خـداونـد عـزوجـل صـاحـب اخـتـيـار شما و معبود شما است ، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مـخـاطب قرار داده ، و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است ، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
حـلالى نـيـسـت مـگـر آنـچـه خـدا و رسـولش و آنـان (امـامـان ) حـلال كـرده بـاشـنـد، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان ) بر شما حرام كرده بـاشـنـد. خـداونـد عزول حلال و حرام را به من شناسانده است ، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام .
اى مـردم ، عـلى را (بـر ديـگـران ) فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام . و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را بـه عـلى آمـوخـتـه ام . اوسـت ((امام مبين )) كه خداوند در سوره يس ذكر كرده است : (وَ كُلَّ شَيْى ءٍ اَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ)، (و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم .)
اى مـردم ، از او (عـلى ) بـه سـوى ديـگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سـربـاز نـزنـيـد. اوسـت كـه بـه حـق هـدايـت نـمـوده و بـه آن عمل مى كند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى نمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كننده اى او را مانع نمى شود.
او (عـلى ) اوّل كـسـى اسـت كـه بـه خـدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس در ايمانِ به من ، بر او سـبـقـت نـگـرفـت . اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچكس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى كرد. اوّلين مردم در نماز گزاردن ، و اوّل كـسـى اسـت كـه بـا مـن خـدا را عـبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد، او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مـردم ، او را فـضـيـلت دهـيـد كـه خـدا او را فـضـيـلت داده اسـت ، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است .
اى مردم ، او از طرف خداوند امام است ، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديّت و تا آخر روزگار معذّب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است .
اى مـردم ، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت داده اند، و من به خدا قسم خاتم پـيـامبران و مرسلين و حجّت بر همه مخلوقين از اهل آسمان ها و زمين ها هستم . هر كس در اين مطالب شـكّ كـند مانند كفر جاهليت اوّل كافر شده است . و هر كس در چيزى از اين گفتار من شكّ كند در همه آنـچـه بـر مـن نازل شده شكّ كرده است ، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شكّ كرده است ، و شكّ كننده درباره ما در آتش است .
اى مـردم ، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منّتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است . خدايى جز او نيست . حمد و سپاس از من بر او تا ابديّت و تا آخر روزگار و در هر حال .
اى مـردم ، عـلى را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نـازل مـى كـند و خلق باقى هستند. كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد مـلعـون اسـت مـلعـون اسـت ، مـورد غـضـب اسـت مـورد غـضـب اسـت . بـدانـيـد كـه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مى گويد: ((هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد)). هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است . از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد، خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است .
اى مـردم ، او (على ) ((جَنبِ اللّه )) است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه بـا او مـخـالفـت كند فرموده است : (اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللّهِ)، ((اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم )).
اى مـردم ، قـرآن را تـدبـّر نـمـائيـد و آيـات آن را بـفـهـمـيـد و در مـحـكـمـات آن نـظـر كنيد و به دنـبـال مـتـشـابـه آن نـرويـد. بـه خدا قسم ، باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسيرش را بـرايـتـان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه من دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مـى بـرم و بـازوى او را مـى گيرم و با دو دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه : ((هـر كـس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار او است ))، و او علىّ بن ابى طالب برادر و جـانـشـيـن مـن اسـت ، و ولايـتِ او از جـانـب خـداونـدِ عـزوجـل اسـت كـه بـر مـن نازل كرده است .
اى مـردم ، عـلى و پـاكـان از فـرزنـدانـم از نـسـل او ثـقـل اصـغـرنـد و قـرآن ثـقـل اكـبـر اسـت . هر يك از اين دو از ديگرى خبر مى دهد و با آن موافق است . آنها از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امين هاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.
بدانيد كه من ادا نمودم ؛ بدانيد كه من ابلاغ كردم ؛ بدانيد كه من شنوانيدم ؛ بدانيد كه من روشن نـمـودم ؛ بـدانـيـد كـه خـداونـد فـرمـوده اسـت و مـن از جـانـب خـداونـد عـزوجـل مـى گـويـم ؛ بـدانـيـد كـه امير المؤ منينى جز اين برادرم نيست ؛ بدانيد كه اميرالمؤ منين بودن بعد از من ، براى احدى جز او حلال نيست !
4 ـ معرفى و بلند كردن اميرالمؤ منين (ع ) به دست پيامبر(ص )
سـپـس پـيـامـبـر(ص ) دستش را بر بازوى على (ع ) زد و آن حضرت را بلند كرد. و اين درحالى بود كه اميرالمؤ منين (ع ) از زمانى كه پيامبر(ص ) بر فراز منبر آمده بود يك پلّه پايين تر از مـكـان حـضـرت ايـسـتـاده بـود و نـسـبـت بـه صـورت حـضـرت بـه طـرف راسـت مايل بود كه گويى هردو در يك مكان ايستاده اند.
پـس پيامبر(ص ) با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را بسوى آسمان باز نمود و علىّ(ع ) را از جا بلند نمود تا حدّى كه پاى آن حضرت موازى زانوى پيامبر(ص ) رسيد. سپس فرمود:
اى مردم ، اين على است برادر من و وصىّ من و جامع علم من ، و جانشين من در امّتم ، بر آنان كه به مـن ايـمـان آورده انـد؛ و جـانـشـيـن مـن در تـفـسـيـر كـتـاب خـداونـد عـزوجّل و دعوت به آن ، و عمل كننده به آنچه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.
اوسـت خـليـفـه رسـول خـدا، و اوسـت امـيـرالمـؤ مـنـيـن و امـام هـدايـت كـنـنده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثان و قاسطان و مارقان به امر خداوند.
خـداونـد مـى فـرمـايـد: (مـا يـُبـَدَّلُ الْقـَوْلُ لَدَيَّ)، (سـخـن در پـيـشـگـاه مـن تـغـيير نمى پذيرد)، پـروردگـارا، بـه امـر تو مى گويم : ((خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بـدار هـر كـس عـلى را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حقّ على را انكار نمايد)).
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى : (اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً). (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الاَّْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ)، (((امروز دين شما را بـرايـتـان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شـدم ))، ((و هـر كـس ديـنـى غـيـر از اسـلام انـتـخـاب كـنـد هـرگـز از او قـبـول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود.))) پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم .
5 ـ تاءكيد بر توجه امّت به مساءله امامت
اى مـردم ، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جـانـشـيـن او از فـرزنـدان مـن و از نـسـل او هـسـتـنـد تـا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عزوجل ، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب از آنان تخفيف نمى يابد و به آنها مهلت داده نمى شود.
اى مـردم ، ايـن عـلى اسـت كـه يـارى كـنـنـده تـرين شما نسبت به من و سزاوارترين شما به من و نـزديـك تـريـن شـمـا بـه مـن و عـزيـزتـريـن شـمـا نـزد مـن اسـت . خـداونـد عـزوجـل و مـن از او راضـى هـسـتـيـم . هـيـچ آيـه رضـايـتـى در قـرآن نـازل نـشـده اسـت مـگـر درباره او، و هيچ گاه خداوند مؤ منين را مورد خطاب قرار نداده مگر آن كه ابـتـدا او مـخاطب بوده است ؛ و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره (هَلْ اَتـى عـَلَى الاِْنـْسـانِ...) شـهـادت بـه بـهـشـت نـداده مـگر براى او و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است .
اى مـردم ، او يـارى دهـنـده ديـن خـدا و دفـاع كـنـنـده از رسـول خـدا است ، و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده . پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيّتان بهترين وصىّ و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
اى مـردم ، نـسـل هـر پـيـامـبـرى از صـلب خـود او هـسـتـنـد ولى نسل من از صلب اءميرالمؤ منين على است .
اى مردم ، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شـود و قـدمهايتان بلغزد. آدم به خاطر يك گناه به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خـداونـد عزوجل بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد و در بين شما دشمنان خدا هستند.
بدانيد كه با على دشمنى نمى كند مگر شقىّ، و با على دوستى نمى كند مگر با تقوى ، و به او ايـمـان نـمـى آورد مـگـر مـؤ مـن مـخـلص . بـه خـدا قـسـم دربـاره عـلى نـازل شـده اسـت سـوره ((والعـصـر)): (بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، اِنَّ الاِْنْسانَ لَفي خُسْرٍ)، ((قسم به عصر، انسان در زيان است )) مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
اى مـردم ، مـن خـدا را شـاهـد گـرفـتـم و رسـالتـم را بـه شـمـا ابـلاغ نـمـودم ، و بـرعـهـده رسـول جـز ابـلاغ روشـن چيزى نيست . اى مردم از خدا بترسيد آنطور كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.
6 ـ اشاره به كارشكنى هاى منافقين
اى مـردم ، ((ايـمـان آوريـد بـه خـدا و رسـولش و بـه نـورى كـه هـمـراه او نازل شده است ، قبل از آنكه وجوهى را هلاك كنيم و آن صورت ها را به پشت برگردانيم يا آنان را مـانـنـد اصـحـاب سـَبـت لعـنـت كـنيم .)) به خدا قسم ، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى از اصـحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مى شناسم ولى ماءمورم كه از آنان پرده پوشى كنم . پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حبّ يا بغض نسبت به علىّ مى يابد.
اى مـردم ، نـور از جـانـب خـداونـد عـزوجل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نـسـل او تـا مـهـدى قـائم كـه حـق خـداوند و هر حقّى كه براى ما باشد مى گيرد؛ چرا كه خداوند عـزوجـل مـا را بـر كـوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجّت قرار داده است .
اى مـردم ، شـمـا را مـى تـرسـانـم و انـذار مـى نـمـايـم كـه مـن رسـول خـدا هـسـتـم و قـبـل از مـن پيامبران بوده اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم عقب گرد مى نـمـايـيـد؟ هـر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى شاكرين و صـابـريـن را پـاداش مـى دهـد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فزندانم از نسل او چنين اند.
اى مـردم ، بـا اسـلامتان بر من منّت مگذاريد، بلكه برخدا منّت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مـى نـمـايـد و بـر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس (گداخته ) مبتلا مى كند، پروردگار شما در كمين است .
اى مـردم ، بـعـد از مـن پـيـشوايانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شـونـد. اى مـردم ، خـداونـد و مـن از آنان بيزار هستيم . اى مردم ، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبّران ! بدانيد كه آنان ((اصحاب صحيفه )) هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.
راوى مـى گويد: وقتى پيامبر(ص ) نام ((اصحاب صحيفه )) را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤ ال انگيز شد و فقط عدّه كمى مقصود حضرت را فهميدند.
اى مـردم ، مـن امـر خـلافـت را بـه عـنـوان امـامـت و وراثـتِ آن در نـسـل خـودم تـا روز قـيامت به وديعه مى سپارم ، و من رسانيدم آنچه ماءمور به ابلاغش بودم تا حجّت باشد بر حاضر و غائب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
و بـه زودى امـامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تـعـدّى كـنـنـدگـان را لعـنـت كند! و در آن هنگام است ـ اى جنّ و انس ـ كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس (گداخته ) و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.
اى مردم ، خداوند عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
اى مـردم ، هـيـچ سـرزمـيـن آبـادى نـيـسـت مـگـر آنـكـه در اثـر تـكـذيـبـِ (اهـل آن آيـات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنها را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت حضرت مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
اى مـردم ، قـبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هـلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: ((آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم ؟ آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم ؟ ما با مجرمان چنين مى كنيم . واى بر مكذّبين در آن روز)).
اى مـردم ، خـداونـد مـرا امر و نهى نموده است ، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام ، و عـلم امر و نهى نزد اوست . پس امرِ او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شـويـد و نـهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد و راه هاى بيگانه ، شما را از راه او منحرف نكند.
7 ـ پيروان اهل بيت (ع ) و دشمنان ايشان
اى مردم ، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به تابعيّت آن امر نموده ، و سپس على بعد از من ، و سـپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.
سپس حضرت چنين خواندند: (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ...) تا آخر سوره و سپس فرمودند:
ايـن سـوره دربـاره مـن نـازل شـده ، و بـه خـدا قـسـم دربـاره ايـشـان (امـامـان ) نـازل شـده اسـت . بـه طور عموم شامل آنهاست و به طور خاصّ درباره آنان است . ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
بـدانـيـد كـه دشـمـنـان ايـشـان سـفـهـاء گـمـراه و بـرادران شـيـاطـيـن انـد كـه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.
بـدانـيد كه دوستان ايشان (اهل بيت ) كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است : (لا تَجِدُ قَوْماً يُوْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاَّْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّاللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبـْنـائَهُمْ اَوْ إ خْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ، اُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ...) تا آخر آيه ، ((نمى يـابـى قـومـى را كـه بـه خـدا و روز قـيـامـت ايـمـان آورده بـاشـنـد، و در عـيـن حـال بـا كـسـانـى كـه بـا خـدا و رسـولش ضـدّيـت دارنـد روى دوسـتـى داشته باشند، اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند. آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده است ...)).
بـدانـيـد كـه دوسـتـان ايـشـان (اهـل بـيـت ) كـسـانـى انـد كـه خـداونـد عـزوجـل آنـان را توصيف كرده و فرموده است : (اَلَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهـُمُ الاَْمـْنُ وَ هـُمْ مـُهـْتـَدُونَ) (كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند، آنان اندكه برايشان امان است و آنان هدايت يافتگان اند.)
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى اند كه ايمان آورده اند و به شكّ نيفتاده اند.
بـدانـيـد كـه دوسـتـان ايـشـان كـسـانـى انـد كـه بـا سـلامـتـى و در حـال امـن وارد بـهـشت مى شوند، و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: ((سلام بر شما، پاكيزه شديد، پس براى هميشه داخل بهشت شويد)).
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند.
بدانيد كه دشمنان ايشان (اهل بيت ) كسانى اند كه به شعله هاى آتش وارد مى شوند، بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه از جهنّم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.
بـدانـيـد كـه دشـمـنـان ايـشان كسانى اند كه خداوند درباره آنان فرموده است : (كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها...) تا آخر آيه ، (هر گروهى كه داخل (جهنم ) مى شود همتاى خود را لعنت مى كند...)
بـدانـيـد كـه دشـمـنـان ايـشـان كـسـانـى انـد كـه خـداونـد عـزوجل مى فرمايد: (كُلَّما اُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَاءَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَاءْتِكُمْ نَذيرٌ، قالُوا بَلى قَدْ جـاءَنـا نـَذيـرٌ فـَكـَذَّبـْنـا وَ قـُلْنـا مـا نـَزَّلَ اللّهُ مـِنْ شَيْى ءٍ، اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ... اَلا فـَسـُحـْقـاً لاَِصْحابِ السَّعيرِ))، (هرگاه گروهى (از ايشان ) را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى پرسند: آيا ترساننده اى براى شما نيامد؟ مى گويند: بلى ، براى ما نذير و تـرسـانـنـده آمـد ولى مـا او را تـكـذيـب كـرديـم و گـفـتـيـم : خـداونـد هـيـچ چـيـز نازل نكرده است ، و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد... پس دور باشند اصحاب آتش ).
بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت ) كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى ترسند و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است .
اى مردم ، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بين اَجر بزرگ !
اى مـردم ، دشـمـن مـا كـسـى اسـت كـه خـداونـد او را مذمت و لعنت نموده ، و دوست ما آن كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.
اى مردم ، بدانيد كه من نذير و ترساننده ام و على بشارت دهنده است .
اى مردم ، بدانيد كه من مُنذر و برحذر دارنده ام و على هدايت كننده است .
اى مردم ، من پيامبرم و على جانشين من است .
اى مردم ، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصىّ بعد از من است ، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مى آيند.
8 ـ حضرت مهدى عجل اللّه فرجه
بـدانـيـد كـه آخـريـنِ امامان ، مهدى قائم از ماست . اوست غالب بر اديان ، اوست انتقام گيرنده از ظـالمـيـن ؛ اوسـت فـاتـح قـلعـه هـا و مـنـهـدم كـنـنـده آنـهـا؛ اوسـت غـالب بـر هـر قـبـيـله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان .
بدانيد كه اوست گيرنده انتقام هر خونى از اولياء خدا. اوست يارى دهنده دين خدا.
بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق . اوست كه هر صاحب فضيلتى را به قدر فضلش و هـر صـاحـب جـهـالتى را به قدر جهلش نشانه مى دهد: اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند: اوست وارث هر علمى و احاطه دارنده به هر فهمى .
بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش ، و بالا برنده آيات الهى . اوست هدايت يافته محكم بنيان . اوست كه كارها به او سپرده شده است .
اوسـت كـه پـيـشـيـنيان به او بشارت داده اند، اوست كه بعنوان حجّت باقى مى ماند و بعد از او حجّتى نيست . هيچ حقّى نيست مگر همراه او، و هيچ نورى نيست مگر نزد او.
بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود. اوست ولى خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش .
9 ـ طرح بيعت
اى مردم ، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم ، و اين على است كه بعد از من به شما مى فهماند.
بـدانـيد كه من بعد از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم .
بـدايـنـد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است ، و من از جانب خداوند براى او از شـمـا بـيـعـت مى گيرم (خداوند مى فرمايد:) (اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فـَوْقَ اَيـْدِيـهـِمْ، فـَمـَنْ نـَكـَثَ فـَاِنَّمـا يـَنـْكـُثُ عـَلى نـَفـْسِهِ، وَ مَنْ اءَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فـَسـَيـُؤْتيهِ اَجْراً عَظيماً)، ((كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند، دست خداوند بر روى دست آنان است . پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست ، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد)).
10 ـ حلال و حرام ، واجبات و محرّمات
اى مـردم ، حـج و عـمـره از شـعائر الهى هستند، (خداوند مى فرمايد:) (فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فـَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما)[تا آخر آيه ،] (پس هر كس به خانه خدا به عنوان حجّ يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند).
اى مردم ، به حجّ خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى شوند مگر آنكه مستغنى مـى گـردنـد و شـاد مى شوند، و هيچ خاندانى آن را ترك نمى كنند مگر آنكه منقطع مى شوند و فقير مى گردند.
اى مـردم ، هـيـچ مـؤ منى در موقف (عرفات ، مشعر، مِنى ) وقوف نمى كند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى آمرزد، و هرگاه كه حجّش پايان يافت اعمالش را از سر مى گيرد.
اى مـردم ، حـاجـيـان كـمـك مـى شـوند و آنچه خرج مى كنند به آنان برمى گردد، و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمى نمايد.
اى مـردم ، بـا دين كامل و با تَفَقُّه و فهم به حجّ خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرّفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه برمگرديد.
اى مـردم ، نـمـاز را بـه پـا داريـد و زكـات را بـپـردازيـد هـمـانـطـور كـه خـداونـد عـزوجـل بـه شـمـا فـرمـان داده اسـت ، و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فـرامـوش كـرديـد، عـلى صـاحـب اخـتـيـار شـمـا اسـت و بـراى شـمـا بـيـان مى كند؛ او كه خداوند عزوجل بعد از من او را امين بر خلقش منصوب نموده است . او از من است و من از اويم .
او و آنان كه از نسل من اند، از آنچه سؤ ال كنيد به شما خبر مى دهند و آنچه را نمى دانيد براى شما بيان مى كنند.
بـدانـيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلال ها دستور دهم و از همه حرام ها نهى كنم . پس ماءمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عزوجلّ درباره اميرالمؤ منين على و جـانشينان بعد از او آورده ام كه آنان از نسل من و اويند، (و آن موضوع ) امامتى است كه فقط در آن ها به پا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اى مـردم ، هـر حـلالى كـه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم ، هرگز از آنها برنگشته ام و تغيير نداده ام . اين مطلب را به ياد داشته باشيد و آن را حفظ كنيد و به يكديگر سفارش كنيد، و آن را تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.
من سخن خود را تكرار مى كنم : نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بـدانـيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نـيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد؛ چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عزوجل و از نزد من است ، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم .
اى مـردم ، قـرآن بـه شـما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شـنـاسـانـدم كـه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مى فرمايد: (وَ جَعَلَها كـَلِمـَةً بـاقـِيـَةً فـي عـَقـِبـِهِ)، (آن (امـامـت ) را كـلمـه بـاقـى در نـسـل او قـرار داد)، و مـن نـيـز بـه شـمـا گـفـتـم : ((اگـر بـه آن دو (قـرآن و اهل بيت ) تمسّك كنيد هرگز گمراه نمى شويد)).
اى مـردم ، تـقـوا را، تـقـوا را! از قـيـامـت بـرحـذر بـاشـيـد هـمـان گـونـه كـه خـداى عزوجل فرموده : (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْى ءٌ عَظيمٌ).
مـرگ و مـعـاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را بـه ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مى شود، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
12 ـ بيعت گرفتن رسمى (1)
اى مـردم ، شـمـا بـيـش از آن هـسـتـيـد كه بايك دست و دريك زمان ، [براى بيعت ] با من دست دهيد و پروردگارم مرا ماءمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى عـلى امـيـرالمـؤ مـنـيـن و امـامـانـى كـه بـعـد از او مـى آيـنـد و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد:
((مـا شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پـروردگـار مـا و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤ منين و امامانى كه از صـلب او بـه دنـيـا مـى آيـنـد. بـر ايـن مـطـلب بـا قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دسـتـانـمـان بـاتو بيعت مى كنيم . بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و (روز قيامت ) با آن مـحـشـور مى شويم . تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شكّ نمى كنيم و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول برنمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم .
تـو مـا را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على ، اميرالمؤ منين و امامانى كه گفتى بعد از او از نـسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است .
پـس بـراى آنـان عـهـد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان . هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كـنـد. هـرگـز در پـى تـغـيـير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره ) از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
مـا ايـن مـطـالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم ، و خدا را بـر آن شـاهـد مى گيريم . خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى )).
اى مـردم ، چـه مـى گـوييد؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند، دست خداوند بر روى دست آنها (بيعت كنندگان ) است .
اى مـردم ، بـا خـدا بـيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤ منين و حسن و حسين و امامان از ايـشـان در دنـيـا و آخـرت ، بـه عـنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند غدر كـنـنـدگان (بيعت شكنان ) را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. و هر كس بيعت را بشكند بـه ضـرر خـويـش شـكسته است ، و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد.
اى مردم ، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد)، و به على ، بعنوان ((اميرالمؤ منين )) سلام كـنـيد و بگوييد ((شنيديم و اطاعت كرديم ، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سـوى تـوسـت )). و بـگوييد: ((حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم ...)).
اى مـردم ، فـضـايـل عـلى بـن ابـى طـالب نـزد خـداونـد ـ كـه در قـرآن آن را نـازل كـرده ـ بـيـش از آن اسـت كه همه را در يك مجلس بشمارم ، پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.
اى مـردم ، هـر كـس خـدا و رسـولش و عـلى و امـامـانـى را كـه ذكـر كردم اطاعت كند، به رستگارى بزرگ دست يافته است .
اى مردم ، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن بعنوان ((اميرالمؤ منين )) با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
اى مردم ، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.
خـدايـا، بـه خـاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم ، مؤ منين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است .
حديث غدير و مدارك آن
واقـعـه غـديـر و مـعـرفـى امـام عـلى (ع ) بـه خـلافـت و جـانـشـيـنـى رسـول خـدا در آن روز، از چـنان عظمتى برخوردار است كه آن رويداد تاريخى را يكصد و ده نفر صـحابى پيامبر(ص ) نقل كرده اند! البته اين بدان معنى نيست كه از آن گروه كثيرى كه همراه رسـول خـدا(ص ) شـاهـد آن حـادثـه بـودنـد، فـقـط هـمـيـن تـعـداد ايـن واقـعـه را نـقـل كـرده بـاشـنـد، بـلكـه تـنـهـا اسـامـى ايـن تـعـداد از صـحـابـى در كـتـاب هـاى اهل سنت آمده است .
تعدادى از آن 110 راوى واقعه غدير عبارتند از:
((ابـوبـكـر بن ابى قحافه ، عمر بن خطاب ، عثمان بن عفان ، طلحه ، زبير، عبدالله بن جعفر، عـبـاس بـن عبدالمطلب ، عبداللّه بن عبّاس ، ابوايوب انصارى ، ابوذر غفارى ، سلمان فارسى ، ابـوقـتـاده ، ابـوهـريـره ، زيـد بـن ارقـم ، عـدى بـن حـاتـم ، سـهـل بـن حـنيف ، حسان بن ثابت و... [و از زنان ] فاطمه زهرا(س )، ام سلمه ، عايشه ، ام هانى ، فاطمه بنت حمزه و...))(2)
بعد از صحابه ، 84 نفر از تابعين ، از جمله ابو راشد، ابو سلمه ، ابو سليمان ، مؤ ذن ابو صالح و... نيز حديث غدير را نقل كرده اند.(3)
هـمـچـنـيـن عـلمـا و محدثان قرن هاى بعد در حفظ اين اثر جاودانه نهايت مراقبت را داشته ، و در هر قـرنـى ، بـا دقـت نـظر، اين حديث گرانبها را از گروه پيشين دريافت و به طبقه بعدى تسليم كرده اند:
در قـرن دوم هـجـرى 56 نـفر، قرن سوم 92 نفر، قرن چهارم 43 نفر، قرن پنجم 24 نفر، قرن شـشم 20 نفر، قرن هفتم 21 نفر، قرن هشتم 18 نفر، قرن نهم 16 نفر، قرن دهم 14 نفر، قرن يازدهم 12 نفر، قرن دوازدهم 13 نفر، قرن سيزدهم 12 نفر و در قرن چهاردهم 21 نفر از علماى اهل سنّت حديث غدير را نقل كرده اند كه مجموع اين افراد به 360 نفر مى رسد.(4)
شـاهـد ديـگـر بـر جـاودانـگـى حـديـث غـديـر، كـتـاب هـاى مـسـتـقـلى اسـت كـه گـروهـى از عـلمـاى اهل سنّت افزون بر نقل حديث ، پيرامون سند و مفاد آن نوشته اند؛ مانند:
1 ـ ابو جعفر طبرى ، مورخ بزرگ اسلامى (متوفى 310 ق )، در كتاب ((الولاية فى طرق حديث الغـديـر))، ايـن حـديـث را بـا بـيـش از هـفـتـاد طـريـق از پـيـامـبـر(ص ) نقل كرده است .
2 ـ ابـوالعـباس احمد بن محمد همدانى ، معروف به ابن عقده (م 333 ق )، در كتاب ((الولاية فى طرق حديث الغدير))، حديث غدير را از 105 نفر نقل كرده است .
3 ـ ابوبكر محمد بن عمر بغدادى معروف به جحانى (م 355 ق )، در كتاب ((من روى حديث غدير خم ))، از 125 طريق از پيامبر(ص ) حديث غدير را آورده است .
4 ـ ابـوغـالب احـمـد بـن مـحمّد الرازى (م 368 ق ) و محسن بن حسين نيشابورى خزاعى و على بن عـبـدالرحـمـان بـن عـيـسـى جـراحـى قـنـاتـى و 26 نـفـر ديـگـر از عـلمـاى مـشـهـور اهل سنّت ، از حديث غدير در كتاب هاى مستقلّى بحث كرده اند.(5)
دانـشـمـنـدان بـزرگ شـيـعـه نـيز، واقعه غدير را در كتاب هاى بزرگ و ارزشمندى همچون اعيان الشيعه ، الغدير، المراجعات ، الطرائف ، عوالم العلوم ، بحارالانوار (ج 37)، عبقات الاَنوار و... ذكر كرده اند.
شاءن نزول آيه تبليغ از ديدگاه اهل سنّت
دربـاره شـاءن نـزول آيه : ((يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بـَلَّغـْتَ رِسـالَتـَهُ وَاللّهُ يـَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ...))(6)، در كتاب هاى مختلفى كه دانشمندان اهـل سـنـّت ـ اعـم از تـفسير حديث و تاريخ ـ نگاشته اند، روايات بسيارى به چشم مى خورد كه تـصـريح در نزول اين آيه درباره بيان ولايت على (ع ) در غدير خم دارد. براى نمونه به چند كتاب و نقل آنها اشاره مى كنيم :
1 ـ فـخـر رازى در تـفـسـيـر خـود از ابـن عـبـاس ، چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: وقـتى آيه تبليغ نازل شد، پيامبر(ص ) دست على (ع ) را گرفت و فرمود: ((مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌ مَوْلاهُ...)) در همين هنگام عمر بن خطاب ، على (ع ) را ملاقات كرد و به او گفت : ((هـَنـيـئاً لَكَ يـَا بـْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ))(7) اى پسر ابو طالب ، [اين مقام ] بر تو مبارك باد! مولاى من و مولاى همه مردان و زنان مؤ من گرديدى .
2 ـ ابـن كـثـيـر دمـشـقـى ، نـيـز نـزول ايـن آيـه دربـاره عـلى (ع ) و بـه دنبال آن ايراد خطبه غدير از پيامبر(ص ) را مورد تاءييد قرار داده است .(8)
3 ـ شـيـخ مـحـمـد عـبـده در تـفـسـيـر خـود، ذيـل آيـه تـبـليـغ از ابـوسـعـيـد خـدرى نـقـل مـى كـنـد كـه ايـن آيـه شـريـفـه در روز غـديـر خـم در شـاءن عـلى بـن ابـيـطـالب (ع ) نازل شده است . وى سپس از براء بن عازب ، نقل مى كند كه حديث ((مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعلِىٌ مَوْلاهُ))، از پيامبر(ص ) صادر شده است .(9)
4 ـ سيوطى در ((الدُّرُالمنثور))، ذيل آيه شريفه تبليغ ، مى نويسد: ((ابوسعيد خدرى گفت : اين آيه در شاءن على بن ابيطالب در غدير خم نازل شده است .(10)
درخشش ولايت در غدير
آن گاه كه تهديد روميان از ناحيه سرزمين هاى شام ، مرزهاى شمالى كشور اسلامى را به خطر انـداخـت و قـدرتِ زبـان زد رومـيـان ، هـمـه را وحـشـت زده كـرد، رسـول خـدا(ص ) چـنـين مصحلت دانست كه سپاهى گران از تمام بلاد اسلامى فراهم و به قصد سرحدّات شمالى روانه گرداند.
روم ، يـكى از دو قدرت بزرگ دنياى آن روز، پيش از ظهور قدرت برتر اسلام ، لقب گرفته و بـا امـپـراتـورى قـدرتـمـنـد ايـران برابرى مى كرد، از اين رو مبارزه و جهاد با آنان ، براى بـسـيـارى از مـسـلمـانـان مـشـكـل و حـتـى پيروزى بر آنان غير ممكن مى نمود. همين امر موجب شد تا رسـول خـدا(ص ) در گـردآورى و تـجهيز سپاه و افزودن بر شمار آن ، تلاش بى سابقه اى نمايد. ايشان از پيش اعلام فرمود كه هدف ، ناحيه اى است كه قلعه تبوك در آن واقع شده و طبق گزارش خبرچينان ، سپاه روم در آن گرد آمده اند. چون زمان مقّرر فرا رسيد، پيامبر(ص ) دستور حـركـت دادند و نماينده خود را در مدينه معيّن نمودند. اما برخلاف ساير سفرها و جنگ ها، اين بار رسول خدا(ص ) نزديك ترين يار و خويشاوند خويش و دلاورترين مبارز ميادين جنگ را به ماندن در مدينه و سرپرستى خاندان ايشان و گروه مهاجر امر نمود.
نبودِ دلاورى چون على (ع ) در ميان رزمندگان ، برايشان گران بود. منافقان نيز از اين فرصت در پى بهره جويى آمدند. آن ها براى مدت طولانى غيبت پيامبر(ص ) در مدينه ، نقشه ها داشتند، امـا در صـورت مـانـدن عـلى (ع ) در شـهـر، كـارى از پيش نمى بردند. به همين جهت چنين شايعه كردند كه رسول خدا(ص ) را حفظ جان داماد و پسر عمّ، عزيزتر از جهاد با روميان بوده و شايد ايـن بـه خواست خود وى ـ على (ع ) انجام شده است . اين شايعه را على (ع ) دريافت و سراسيمه خـود را بـه لشـكـر كـه در اردوگـاه نـظامى خارج از شهر آماده حركت بود رسانيد و مصرّانه از مـقـتـداى خـويـش خـواسـت تـا اذن حـضـور در ركـاب را صـادر نـمـايـد. امـا رسـول خـدا(ص ) را عـقـيده همان بود كه از اوّل فرموده بود. ايشان در ظاهر براى اطمينان خاطر عـلى (ع )، و در واقـع بـراى تفهيم مساءله اى مهم به مسلمانان و حاضران در اردوگاه ، به على (ع ) فرمود:
((اَما تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّه لا نَبىَّ بَعْدى ))(11)
آيـا راضـى نـيـسـتى به اين كه براى من چون هارون براى موسى (ع ) باشى با اين فرق كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.
كـلام ، قـاطـع بـود و روشـنگر. هر كند ذهنى مى دانست كه اين كلام چه مفهومى دارد و تنها براى رضـايـت و دلخـوشـى عـلى (ع ) نـيـسـت و در واقـع اعـلام جـانـشـيـنـى وى بـراى رسول خدا(ص ) است .
به هر روى سپاه به جانب تبوك روان شد و پس از طى مسافت بسيار، بدون وقوع درگيرى به مـديـنـه بـازگـشـت . امـا همگان ، گفتار پيامبر خدا را بارها و بارها در ذهن خود مرور كردند و در حـلقـه خويش تكرار نمودند. خير خواهان با يادآورى آن دلشاد مى شدند و بدانديشان ، بافته هاى باطل ذهنى خويش را بر باد رفته مى ديدند. اين بگذشت تا موسم آخرين حجِ آن خيرالبشر گرديد. اراده آن حضرت كه ملهم از خواست خداوندى بود بر اين قرار گرفت كه مردمان جملگى را از ايـن سـفـر آگـاه سـازد تـا هـر كـه ـ از مـهـاجـر و انـصـار تـا قـبـايـل اطـراف و سـاكـنـان تـمـام بـلاد ـ تـوان دارد، در مراسم حج ، آن سرور را همراه باشند و دستور فرمود تا خبر به همگان ابلاغ شود.
جـار زنـان خـبـر را در كوچه هاى مدينه ، با فرياد رسا بانگ زدند. عابران با شنيدن خبر به تكاپو افتادند. پيام همه جا نقل شد و دهان به دهان گرديد. آنانى كه در بيرون شهر به كار در نـخـلسـتـان مشغول بودند يا به چراى گوسفندان و شتران رفته بودند، پس از بازگشت ، به محض ورود خبر را دريافتند.
پيك هاى ويژه به تمام نقاط فرستاده شدند و مردم شهرها، واحه ها و باديه نشينان به همراهى پـيـامـبـر فـراخـوانـده شدند. همه جا اين پيام ابلاغ شد: ((هر كه توان دارد، حضرتش را همراه باشد در طواف و سعى و صفا و مروه و وقوف و رمى جمره .))
تـوانـمـنـدان تـمـام قـبـايـل ، آهـنـگ حركت كردند. از باديه نشينان صحراهاى ((نجد)) تا ساكنان ((بـطـحـاء)) و طـائف و واحـدهـاى اطـراف مـديـنـه تـا مـرز عـراق و شام . شترداران ، اسباب سفر بـربـسـتـند؛ اسب داران ، مركب خويش زين كردند؛ پيادگان نيز باره توشه اى سَبُك ، به راه افتادند.
سـيـل مـردمان مشتاق اطراف مدينه ، از كوره راه ها، چون سيلى سوى شهر روان شدند تا قدم به قدمِ رسول خدا(ص )، از مبداء عازم سفر شوند و هر كه قدرت آمدن به مدينه نداشت ، در مسير آن حـضـرت قـرار مـى گـرفـت تـا از اوّليـن نقطه ممكن ، افتخار همراهى حضرتش را بيابد. مدينه دگرگون شده بود.
رسـول خـدا(ص ) پـيـشـاپـيـش كـاروان حـجـّاج از شـهـر خـارج شـدنـد و كـاروانـيـان بـه دنبال وى . هر كه قدرت يا توفيق همراهى نداشت ، با اشك ، كاروان را بدرقه مى كرد.
در ميان راه مردمان ، گروه گروه و دسته دسته به كاروان حجّ مى پيوستند.
رسـول خـدا(ص ) در ((ذُو الحُلَيْفه )) (مسجد شجره ) احرام بست و لبّيك گويان به سوى مكه روان شد و كاروانيان به تاءسى از پيامبر، همان مى كردند كه وى انجام مى دادند. اين بار نيز رسول خدا(ص ) را يار و ياور هميشگى همراه نبود و همه جاى خالى وى را در كنار پيامبر احساس مـى كـردند و شايد خود پيامبر بيش از ديگران . او كه همواره گوش به فرمان بود و سفرها و خطرها را بر جان مى خريد، به دستور رسول خويش عازم يمن شده بود.
تـك سـوارى شـتـابان و برق آسا، از جانب يمن به سوى مكّه مى تاخت ؛ چنان كه گويى آتشى سـوزان جانش را مى گداخت و اضطرابى عظيم تپش قلبش را چند برابر مى كرد. سوار نه بر مـركـب خـويش تازيانه مى نواخت و نه بر او خشم مى گرفت بلكه با نوازش و خواهش از او مى خواست هر چه در توان دارد، در قدم هايش ريزد و او را به پيش بَرد و اسب كه گويى از ضمير سـوارش آگـاه بـود، هـمـانند پرنده اى سبكبال ، پرواز گونه مى تاخت و صحراها و دشت ها را درمـى نـورديـد. سـوار، چـشـم بـه دور دسـت ها داشت و ذكر خدا بر لب . تنها به رو به رو مى نـگـريـست و تمام تلاشش اين بود كه خود را به مرادش برساند و رسم بندگى را آن گونه كه در گذشته آموخته بود، به جا آرد و عبادتش را به گُلاب همراهى مراد، معطّر سازد.
سـوار را هـمـه مـى شـنـاختند. او كسى نبود جز مولاى حق پرستان كه در نبرد تبوك سرپرستى خـاندان رسول را به عهده گرفته و لقب هارونى براى پيامبر گرفته بود. او على (ع ) بود كه چندى قبل از حركت كاروان حجّ، در فرماندهى گروهى عازم يمن شده بود و چون عزم بازگشت نـمـود، خـبـر حـجّ رسـول خـدا(ص ) را شـنـيـد و براى آن كه زودتر به خدمت آن حضرت برسد، فرماندهى سپاه را به جانشين خويش سپرد و بى درنگ آهنگ مكّه نمود. سرانجام محرم شد و خود را به مراد خويش رساند. رسول خدا(ص ) از ديدار وى شاد گشت و او را در آغوش گرفت .
عـاشـقان رسول خدا(ص ) به دنبال حضرتش عازم مِنا شدند و تا طلوع آفتاب در آن جا به ذكر حـق و سـتـايـش جـلال و جـبـروت ربّ و شـسـت و شـوى زنـگـار دل پرداختند. آن گاه به دنبال رهبر خويش كه سوار بر شترى بود عازم عرفات شدند. جمعيّت در صـحـراى عـرفـات بـه سـان دريـاى بـيـكـران آرام گـرفـت تـا سـخـنـان رسـول خـويش بشنوند و شايد اين اجتماع ، تمرينى بود براى اجتماعى بزرگ تر و سخنانى مهم تر.
وقوف در عرفات و سپس مشعر و مراسم رمى جمره و قربانى و تقصير(12)، همان گونه كـه رسـول مـى آمـوخـت و خود انجام مى داد، عاشقانه انجام پذيرفت و كاروانيان شادمان از انجام مـنـاسـك در كـنـار پـيـامـبـرشـان ، آهـنـگ بـازگـشـت نـمـودنـد. خـيـل مـسـلمـانـان ، سـرمـسـت از اطاعت الهى و توفيق همراهى پيامبرشان ، مكه را ترك مى گفتند و مـكـّيـان كـه چند روزى را شاهد حضور مسلمانان نواحى مختلف بودند، با حسرت ، حركت حجّاج را نـظـاره مـى كـردنـد. سـواره هـا از پـيـش و پـيـاده هـا در شـمـارى بـسـيـار بـيـشـتر در پى آنان . رسـول خـدا(ص ) چون خورشيدى فروزان در پيشانى اين موج موّاج و خروشان ، سوار بر شتر خـويـش رو بـه سـوى مـديـنـه داشـت . رسـول حـق (ص ) پـس از سـال هـا سـخـتـى و شـكـنـجـه و مـحاصره و تبعيد و سپس جنگ و درگيرى ، اكنون به رضايت حق خـوشـدل بـود و شـادمـان از ايـن كـه زمـانى در خفا و شبانه و غريبانه مكّه را ترك مى گفت ، امّا اكـنـون امـداد الهـى او را بـه مـقـامـى رسـانـده بـود كـه تـمـامـى اهـل حـجـاز بـه رسـالتـش مـؤ مـن گـشـتـه و بـرتـريـن آنـان در كـنـار وى اعمال حج را به جا آورده اند؛ گرچه وسوسه خناسان هرگز خاطر ايشان را آسوده نمى گذاشت .
آفـتـاب تـازيـانـه آتـشـين بر صحرا مى نواخت و ريگ ها را مى گداخت . تمام دشت را هيچ سايه سـارى جز آسمان نبود. كاروان ، خرامان و دامن كشان پيش آمد تا به ناحيه ((رابغ )) رسيد. حالِ پـيـامـبـر دگـرگـون شـد. چـهـره اش حـالتـى خـاص بـه خود گرفت ؛ حالتى كه همواره هنگام نـزول وحـى بـر ايـشان عارض مى شد. امين وحى ، پيغام قاطع خداوندى را بر رسولش ابلاغ نمود:
((يـا اَيُّهـَا الرَّسـُولُ بـَلِّغْ مـا اُنـْزِلَ اِلَيـْكَ مـِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ))(13)
اى پـيـامـبـر! آن چـه از طـرف پـروردگـارت بـر تـو نـازل شـده كاملاً به مردم برسان ! و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده اى ! خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد.
پـيـامـبـر(ص ) توقف نمود. محل توقف ، آخرين نقطه مشترك مسير كاروانيان بود و از آن پس ، هر كـدام ، راه ديـار خـويـش ، در پـيـش مى گرفتند. بعضى از كاروانيان جدا شده و در مسيرهاى خود مسافتى پيموده بودند. بعضى در حال وداع با دوستان بودند و عدّه اى نيز از كاروان عقب افتاده و به محل توقف نرسيده بودند.
رسـول خـدا(ص )، هـم اهـمـيـت پـيـام را دريافته بود و هم اهميت زمان ابلاغ آن را. مى دانست پس از رحـلتـش از مـيـان امـت ، بـايـد زحـمـاتش پاس داشته شود. اگر اميرى توانا بر كاروان گمارده نـشـود، رنـج سـال هاى سخت مكه ، محنتِ سفر طائف ، مشقّتِ انصار مدينه ، سختى هجرت مهاجران ، خـون شـهـداى بـدر و اُحـُد و احزاب و خيبر و حُنين به هدر خواهد رفت و از همه مهم تر، رسالتش تكميل نخواهد شد.
پـيـامـبـر(ص ) مـى دانـسـت فـرصـت طـلبـانـى در مـيـان امـت خـزيـده انـد كـه اگـر مـجـال يـابـنـد سـرنـوشـت امـت را آن گـونـه رقم خواهند زد كه خود مى خواهند و خواست خداوند و رسـولش نـزد آنـان مـتـاعـى اسـت كه خريدار ندارد. پس بايد كاروان خوش آهنگِ تازه به حركت درآمده را اميرى بايسته باشد و از طرفى ، زمان و مكان نيز مناسب ترين براى اين هدف است .
آهـنـگ تـوقـف كـاروان تـوسـط جـارچيان نواخته شد. رفته ها بازگشتند؛ پراكنده ها جمع شدند؛ پياده ها توشه بر زمين نهادند، سواره ها پياده شدند و همه گوش به فرمان . همه مى دانستند به يقين ، امر مهمى پيش آمده كه پيامبر، همگان را به ماندن و شنيدن آن دعوت كرده است .
بـانـگ رسـاى اذان ظـهـر، جـان هـا را معطر ساخت . حاجيان بى شمار در صفوف طولانى و به هم پـيوسته ، رو به جانب دوست ، تكبير بندگى و اطاعت گفتند و در پشت سر پيامبر خويش ، سر بـه آسـتـان عـبـوديـّت سـايـيـدنـد و پـس از آن ، آمـاده شـنـيـدن كـلام جـانـبـخـش رسول شدند.
در زيـر آفـتـاب ، مـوج جمعيت در حالى كه به هر وسيله ممكن ، سايبانى روى سر ساخته بودند تـا از سـوزش آفـتاب كم كنند، چشم به منبرى در ميان خويش دوختند كه از جحاز شتران مهيّا شده بود.
مـنـبـر در پـايـيـن تـريـن نـقـطـه دشـت بـنـا شـد تـا هـمـه بـتـوانـنـد آفـتـاب روى رسول خدا(ص ) را نظاره كنند. رسول خدا(ص ) بر منبر رفت . سكوت بر درياى جمعيّت حكمفرا شـد. تـعـدادى از آن مـيـان بـرخـاسـتـنـد تـا بـا تـكـرار گـفـتـه هـاى رسـول خـدا(ص )، در شـنـيـدن كـلام نورانى اش و دريافت پيام مهمّ آن حضرت ، جمعيّت را يارى دهند. حضرت پس از لحظاتى ، يكى از نزديك ترين ياران خويش را به بالاى منبر فراخواند. او بـراى هـمـگـان آشنا بود. اوّلين مؤ من به پيامبر و نخستين مدافع وى . جانفشانى اش در قرار گـرفتن در رختخواب پيامبر، هنگام هجرت ايشان به مدينه و شمشير زدن هايشان در بدر را همه بـه يـاد داشتند و همين طور نداى آسمانى ((لا فَتى اِلاّ عَلى لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفِقار)) را در روز اُحـُد. كـشـتـن عمرو بن عبدود در جنگ احزاب و شكسته شدن در قلعه خيبر، فراموش شدنى نبود. از هـمـه مهم تر، پيامبر او را براى خود به منزله هارون براى موسى دانسته و همگان اين گفته را به معنى جانشينى تعبير مى كردند.
رسـول خـدا(ص ) خـطـبه اى غرّا(14) بيان داشت و در ضمن آن على (ع ) را كنار خود بالاى مـنبر آورد و دست او را بلند كرد و فرمود: هر كه من مولاى اويم ، بعد از من اين على مولاى اوست . سـپـس بـراى ايـشـان دعـا فـرمـود و امـّت را بـه وفـادارى به مولا دعوت كرد. خيمه مولا آن روز حـال و هـواى خـاصـى داشـت . انبوه مسلمانان براى گفتن تبريك و اعلام وفادارى ، دسته دسته و گـروه گـروه وارد خـيـمـه مـى شـدند. رسول خدا(ص ) كه بار سنگين امانت الهى را از دوش خود بـرداشـتـه بـود بـه وفـادارى امـت نـسـبـت به جانشين خويش شادمان بود. اما در پشت تبسّم هاى ظـاهـرى ، پـيـامـبـر اسـلام حـوادث تـلخ آينده را مى ديد و خيانت افراد ظاهر فريبى كه در گفتن تـبـريـك بـه مـولا بـر ديـگـران سـبـقـت مـى گـرفـتـنـد، ولى در دل انـديـشـه هـاى بـاطـل داشـتـنـد، قـلب مـبـارك ايـشـان را مـى آزُرد. سـرانـجـام رسـول گـرامى اسلام (ص ) از ميان مسلمانان به سوى جهان ابدى رخت بربست و دنيا دوستان ، دوستى هر چند ظاهرى رسول و اهل بيتش را به كنارى نهادند و براى به دست آوردن مطامع خويش آن كردند كه در تاريخ آمده است و در ادامه به آن خواهيم پرداخت .
ضرورت امامت
چون خواست الهى بر آفرينش هستى تعلق گرفت ، آسمان ها و زمين و آنچه در آن است از جمادات تـا نـبـاتـات و جـانـداران ، آن گونه كه مورد نظر آفريدگار بود، خلق گرديد و جهان خلقت بـراى زيـسـت موجود ويژه مهيا شد. نعمات كثير خوردنى ، آشاميدنى و... براى حيات بشر ايجاد شد و اولين كسى كه قرار بود نسل او، سلسله نمايندگان خدا روى زمين باشد، از خاك آفريده شد و پا به عرصه نهاد: انسان !
انسان ، همان كسى بود كه تمام نعمات براى او خلق شد و مى بايست بهترين و برترين موجود در عـالم هـسـتـى باشد. تا آن جا كه خداوند حتى فرشتگان را براى تعظيم اين مخلوق ويژه امر به سجده نمود. اكنون بهترين موجود و زيباترين مخلوق هستى ، به حيات درآمده بود تا نماينده خـدا در روى زمـيـن بـاشـد. اما آيا اين موجود داراى عقل و شعور، به تنهايى مى توانست بد را از خـوب و بـايـد را از نـبـايـد تـشـخـيـص دهـد؟، هـرگـز! هـر چـنـد او بـرتـريـن و كـامـل تـريـن موجودات بود و قدرت عقل و نطقش او را از ديگر مخلوقات متمايز مى ساخت ، اما به تنهايى نمى توانست صواب را از ناصواب و سره را از ناسره بازشناسد. پس نياز به يارى خـالق داشـت و خـالق ، او را، هـمـو كه تنها بود و كسى غير او نبود، پيامبر خويش قرار داد. آدم ، پـيـامـبـر خـدا شـد، ابـتـدا بـراى خـويـش و سـپـس بـراى اهل و خاندان و بازماندگانش .
آرام آرام ، فـرزنـدان آدم بر عرصه گيتى گام نهادند و هر روز به موازات پيشرفت نفوسشان در بـهـره گـيـرى از نـعـمـات الهى و استفاده از عقل و هوش و درايت خدادادى ، تواناتر شدند. امّا هـرگـز از ارشـاد الهى بى نياز نشدند و خداوند عالم ، در هر زمان به فراخور پيشرفت بشر نـمـايـنـدگـى از مـيـان خـود آنان براى رهبرى شان فرستاد تا آنان را به سوى خير و نيكى و صلاح هدايت و از كجروى و جهالت و شرك دور گرداند.
هـدايـت الهى گام به گام تكامل يافت تا اينكه به تشخيص بارى تعالى ، بشر به مرحله اى از كـمـال رسـيـد كـه مـى بـايـسـت آخرين پيامبر با كامل ترين دين برايشان فرستاده شود. به عـبـارت ديـگـر، جـامـعـه بـشـرى بـراى دريـافـت ((ديـن كامل )) توسط آخرين فرستاده الهى آماده گرديد.
بدين سان بود كه محمد(ص )، نداى ((قُولُوا لا اِلهَ اِلا اللّهَ تُفْلِحُوا)) سر داد و مردمان على رغم مـخالفت مشركان و كينه توزى جاهلان ، چنان به ايشان گرويدند كه در هنگام رحلت ايشان به مـحضر الهى ، تمام سرزمين حجاز تحت سيطره پرچم ((لا اِلهَ اِلا اللّه ، محمدٌ رَسُولُ اللّه (ص ))) قرار گرفت .
آخـرين پيامبر نيز چونان ساير ابناى بشر عمرى محدود داشت و با رفتنش دفتر رسالت بسته مـى شـد. امـا آيـا بـشـر بـه يـك بـاره مـى تـوانـسـت از اتـصـال بـه مـنـبـع فـيـض الهـى قـطـع و بـه صـِرف بـودن كـتـابِ (قـرآن ) غـيـر قـابـل تـحـريـف الهـى در مـيـانشان ، به حال خود رها شود؟ اگر مردم در شرايط جديد قرار مى گرفتند و كسى نمى توانست حقيقت كتاب خدا را دريابد و به مردم بازگويد، چه مى شد؟ اگر مردمان ، هر يك به گونه اى كتاب خدا را تفسير مى كردند، آيا غير از اين است كه دين الهى در تـضـارب آراء و افـكـار و بـرداشـت هـاى مـتـضـاد و مـتـنـاقـض پـايـمـال مـى شـد؟ آيـا جـامـعـه بـشرى نياز به راهبر، حاكم ، الگو و ((ولى )) نياز نداشته و ندارد؟
بـدون تـرديـد، هـر جـا انـسـان هـايـى گـرد هـم آيـنـد و جـامـعـه اى تشكيل دهند به رهبر و پيشوا نياز دارند. تاريخ ، جامعه اى را سراغ ندارد كه تدبير امور آنها بدون رهبر ـ اين نياز اساسى و اوليه هر جامعه بشرى ـ صورت گرفته باشد.
وجود يك پيشواى با كفايت مى تواند افراد جامعه اى را در جنبه هاى مختلف فرهنگى ، اقتصادى ، سـيـاسى و اجتماعى به سوى كمال مادى و معنوى سوق دهد. موضوع ((پيشوا)) و ((پيشوايى ))، در تـاريـخ بـشـر همواره فصل عمده اى از علم سياست را به خود اختصاص داده است . در اسلام ، نـيز موضوع امامت و ولايت بسيار با اهميّت تلقى شده و عالمان دين ، بحث هاى اين موضوع را از ديدگاه هاى گوناگون فقهى ، قرآنى ، تاريخى و كلامى مورد بحث و بررسى قرار داده اند. آنچه باعث شد تا اين بحث مورد توجه و مداقّه بيشترى قرار گيرد، تغيير مسير خلافت و رهبرى جـامـعـه پـس از رحـلت پـيـامـبـر(ص ) از نصّ فرمان آن حضرت ، و ناديده گرفته شدن حق مسلم پيشواى واقعى مسلمانان ، حضرت على (ع ) بود.
انتصاب امام
در ايـن كـه پـس از پـيـامبر(ص ) فردى بايد اداره امور مسلمانان را در دست گيرد، در حفظ دين و شـريـعـت بـكـوشـد و از نـابـسـامـانـى جـامعه و تفرقّه امّت اسلامى جلوگيرى كند، بين شيعه و اهـل سـنـت تـوافـق نـظر وجود دارد. ولى سخن در اين است كه جانشين پيامبر(ص ) بايد داراى چه شرايط و خصوصياتى باشد و چه كسى مى بايست او را بدين مقام منصوب كند؟
اهـل سـنـّت مـعـتقدند هر مسلمانى كه مردم او را به عنوان خليفه انتخاب كنند، حاكم مسلمانان و واجب الاتـّبـاع است . افزون بر اين گروهى از آنان عقيده دارند حتى اگر كسى از راه قهر و غلبه ، يـعـنـى بـه زور اسـلحـه و قـدرت نـظـامـى هـم مـنـصـب خـلافـت را اشغال كرده ، هر چند كه فاسق و جاهل باشد او خليفه واجب الاطاعه مسلمانان است .(15)
دريـغـا كـه گـروهـى سـاده انـديـش ، مـقـام جـانـشـيـنـى پـيـامـبر و منصب رفيع زعامت مردم را چنان تـنـزل داده انـد كـه هـر نـاصـالحـى مى تواند ادعاى جانشينى وارسته ترين انسان روى زمين را نـمـايـد! در حـالى كـه جـانشينى ايشان منصبى الهى است و هر كس بر آن تكيه زند بايد همانند پـيـامـبـر، از طـرف خـدا تعيين شود. دين اسلام ، آخرين دين آسمانى و جاويد و جهانى است و اداره جامعه براساس اين دين و پاسخگو بودن در برابر جهانيان ، كسى را مى طلبد كه شمه اى از فـيـض الهـى را درك كـرده بـاشـد. بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه شـيـعـه بـه درسـتى عقيده دارد كه سرپرستى جامعه پس از پيامبر به كسانى سپرده مى شود كه از نعمت عصمت بهره مند باشند. بـدون تـرديـد كسى غير از ائمه معصومين (ع ) چنين ادعايى نكرده است . كسى كه در راءس جامعه قـرار مـى گـيـرد بـايـد نـمـونه و اگلو باشد و ضمن برخوردارى از سجاياى بلند اخلاقى و صـفـات عـالى انـسـانى ، صاحب علم خدادادى براى پاسخگويى به مشكلات و معضلات فكرى ، فـرهـنـگـى ، اقـتـصـادى و... نيز باشد. بر همين مبنا است كه شيعه معتقد است ، على (ع ) و يازده فرزندش ، امام مسلمانان و جانشين پيامبر(ص ) هستند، خواه خانه نشين باشند و مردم با آنان بيعت نـكـنـنـد و ديـگران را به خلافت برگزينند و خواه مردم با آنان بيعت كنند و عهده دار مقام خلافت گردند.
ايـن اعـتـقـاد، يـعـنـى ضرورت وجود امام معصوم (ع ) در جامعه ، براى تصدى امور جامعه ، مرجعيت ديـنـى مـردم و ولايـت مـعـنـوى بر جامعه دلايلى دارد كه به اختصار پاره اى از آنها را يادآور مى شويم :
الف ـ لزوم حفظ شريعت
هـر اجـتـمـاع ديـنـى ، نـيـازمـنـد شـخـصـى اسـت كـه سـخـن و رفـتـارش ؛ حجّت قاطع ، ميزان حق و بـاطـل و الگـو بـاشـد تـا اگـر در مسائل و محتواى آن دين ، اختلافى پيش آمد با مراجعه به او اخـتـلافـات حـل شود و دين از انحراف مصون بماند. در دين مقدّس اسلام نيز پس از پيامبر(ص )، وجـود چـنـيـن اسـطـوره هـايـى كـه داراى مـلكـه عصمت ـ براى درامان بودن از خطا و اشتباه ـ و علم خـدادادى بـاشـنـد، ضـرورى اسـت ؛ و گرنه برداشت هاى مختلف از دين بقاى آن را به خطر مى اندازد.
حضرت رضا(ع ) در اين زمينه فرمود:
((... اگـر خداوند امامى استوار، امين ، حافظ و نگاهدار دين و اسرار الهى براى مردم قرار ندهد، بـه طـور قـطـع شـريـعت كهنه مى شود و دين از بين مى رود و سنّت پيامبر(ص ) و احكام الهى ، دگـرگـون مـى شـود؛ بـدعـت گـزاران بـر آن مـى افزايند و ملحدان از آن مى كاهند و كار را بر مسلمانان مشتبه مى سازند.))(16)
ب ـ نياز جامعه به رهبران الهى
جـامـعـه سـالم و بـه دور از نـاهنجارى هاى فكرى ، اجتماعى و روانى جزدر پرتو اجراى قوانين الهـى شـكـل نـمـى گـيـرد و اجـراى آنـهـا نـيـازمـنـد شـخـصـى اسـت كـه خـود در مـرحـله اول عـالم بـه قـوانـيـن اسـلامى و راهكارهاى عملى مقابله با مشكلات و معضلات جامعه باشد و در مـرحـله بـعد عامل به دانسته هايش بوده از لغزش و خطا مصون باشد تا بتواند قوانين الهى را به طور دقيق اجرا كند و حق هر صاحب حق را ادا نمايد.
امام رضا(ع ) در اين مورد مى فرمايد:
((... يـكـى از عـلّت هـاى تـعيين اولى الامر از طرف خداوند، آن است كه مردم را در امور دين و دنيا، سـرپـرسـتـى و ريـاسـت كـنـد. پـس خـداى حكيم با توجه به حكمتش ، امكان ندارد انسان ها را از چيزهايى كه مى داند به آنها نيازمندند و قوام آنها جز به آن نيست ، محروم كند.(17)))
ج ـ نياز دين به تفسير و تبيين
خـداونـد، ديـن اسـلام را كـامـل تـريـن اديـان قـرار داد و بـدون كـمـتـريـن ابـهـامـى بـر رسولش نـازل كـرد و دسـتـورى از اسـلام بـراى پـيامبر(ص ) ناگفته باقى نماند. اما آيا پيغمبر(ص ) فرصت بيان كليه احكام را داشت ؟
بـسـيـارى از احـكـام بـراى بـيـان بـايـد زمـيـنـه داشـتـه بـاشـد. تـا زمـيـنـه پـيـش نـيـايـد، مـسـائل و احـكـام نـقـل نـمـى شـود. پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام نـيـز در مـدت كـوتـاه رسـالت بـه دليـل اشـتـغـال بـه اداره جـامـعـه ، بـروز مشكلات فراوان از ناحيه كفار و مشركان مانند جنگ و... فـرصـت كـافـى بـراى بـيـان تـمـام احـكـام نـداشـت . از ايـن رو بـسيارى از موضوعات در زمان پـيـامبر(ص ) پيش نيامد تا حكم آن از جانب آن حضرت بيان شود، و آنچه از احكام اسلامى باقى مـانـده بـود و وقت و شرايط زمانى و مكانى آن محقق نشده بود، پيامبر(ص ) به على (ع ) آموخت . در حـقـيـقـت امـام پـس از پـيـامـبـر، يـك كـارشـنـاس ديـن و اسـلام شـنـاس كـامـل از جـانـب خـداسـت كـه عـلوم لازم را از پـيغمبر گرفته و بدون هيچ خطا و اشتباهى به مردم ابلاغ مى كند و اين مقام از هر امامى به امام بعد منتقل شده است . امام على (ع ) و ديگر امامان معصوم (ع )، داراى چنين مقامى بودند.
بـنـابـرايـن ، آنـچـه از احـكام اسلامى در زمان پيامبر(ص ) بيان نشده است و نيز تفسير و تبيين قرآن كريم و پاسخ به مسائل مستحدثه در هر زمان را حاملان علم الهى ، امامان معصوم (ع ) بيان مى كنند. در زمان غيبت امام عصر(عج ) نيز فقهاى جامع الشرايط با مجاهده و كوشش طاقت فرسا، با استفاده از قرآن و احاديث ، به مسائل تازه پيش آمده ، پاسخ مى گويند و دين و شريعت را از تحريف و تغيير حفاظت مى نمايند.
د ـ ولايت معنوى
جـهـان هـسـتـى به مثابه يك موجود زنده است . همان طور كه موجود زنده بدون روح ، زنده نيست ، جـهـان هـم بـدون روح كـامـل ، سـالم و مـانـدگـار نـخـواهـد بـود. حـال ايـن روح ، يـعـنـى پـاك تـريـن ، زلال تـريـن و مـقدس ترين عضو، بايد از عالى ترين و بـهـترين جنس باشد. بهترين مخلوق جهانِ هستى ، انسان و بهترين انسان ها كسانى هستند كه به هـيـچ ناپاكى روحى و جسمى نيالوده اند. آرى ! امامان برترين مخلوق و شفاف ترين آينه تمام نـمـاى خـالق جـهـانند و به مقام ((حُجّت خدا)) در بين انسان ها رسيده اند. دنيا هرگز از حجّت خدا خالى نبوده و نخواهد بود؛ همان طور كه موجودات زنده بدون روح ، توان زنده ماندن ندارند.
امـامـان ، چـون عـمـود خـيـمـه هـسـتـى ، بـاعـث اسـتـوارى جـهـان بـوده و بـهـانـه نـزول نـعمات و بركات آسمانى هستند. آنان به مقدار فرصتى كه يافته اند انوار معنويت بر جـهـانـيـان پراكنده اند. عدالت ، شجاعت ، صبر، علم ، ايثار و... در وجود امامان معصوم (ع ) متجلّى اسـت . هـر چـنـد كـه دشـمـنـان از صـبر الهى سوء استفاده كرده و حجّت خداى را به گمان خويش مـحـصـور، مـسـمـوم يـا شـهـيـد نموده اند. امّا خورشيد در پس ابر نيز بركات خود را به زمين مى رساند.
ولايـت و سـرپـرسـتـى مـعـنـوى جـامـعـه بـرعـهـده امـامـان مـعـصـوم (ع ) اسـت حـال مـمـكـن است اين ولايت معنوى با حكومت ظاهرى هم همراه شود. امام صادق (ع ) درباره ضرورت وجود امام در جامعه و ولايت معنوى ايشان بر جامعه ، چنين مى فرمايد:
((لَوْ خَلَتِ الاَْرْضُ طَرْفَةَ عَيْنٍ مِنْ حُجَّةٍ لَساخَتْ بِاَهْلِها))(18)
اگر زمين يك چشم بر هم زدن ، از حجّت خدا خالى بماند، اهلش رافرو خواهد برد.
همچنين آن حضرت فرمود:
((لَوْ لَمْ يَبْقَ فِى الاَْرْضِ اِلاّ اِثْنانِ لَكانَ اَحَدَهُمَا الْحُجَّةُ))(19)
اگر بر فرض روى زمين دو نفر باشند، بايد يكى از آنان امام و حجّت باشد.
وجـود رهـبـر و والى بـراى جـامـعـه اسـلامـى در هـمـه مـقـاطـع تـاريـخـى ضـرورت دارد و هـر عـقـل سليمى حكم مى كند كه بر خداوند لازم است پس از پيامبر(ص ) براى اداره جامعه اسلامى ، حفظ دين و شريعت از تحريف و تفسير و تبيين دين ، امام و رهبرى براى جامعه اسلامى معين نمايد. بـنـابراين تعيين امام معصوم (ع ) به ولايت و سرپرستى جامعه اسلامى به انتخاب مردم نيست ، گر چه همراهى و بيعت مردم با امام معصوم (ع )، در تحقق عملى حكومت وى نقش به سزايى دارد.
مناظره هشام بن حَكَم با دانشمند معتزلى
هـشـام بـه حَكَم ، ترتيب يافته مكتب اهل بيت (ع ) و از شاگردان و دوستان نزديك امام صادق (ع ) بـود. در آن زمـان يـكـى از پـيـشـوايـان مـذهـب مـعتزله ، به نام ((عمرو بن عبيد)) در بصره عليه اهـل بيت تبليغ مى نمود و ضرورت وجود امام (ع ) را انكار مى كرد. هشام ، اين عالمِ جوان ، براى پاسخ گويى به شبهات ((عمرو بن عبيد)) عازم بصره شد.
هـــشـــام روز جـمـعـه اى وارد بـصره شد و به مسجد رفت . گروه زيادى را ديد كه حلقه زده اند و ((عـمـرو بـن عـبـيـد)) در ميان آنان نشسته است ، در ميان جمعيت پيش رفت و نزديك وى نشست . آنگاه گـفـت : اى مـرد دانشمند! من مردى غريبم ؛ اجازه مى دهيد مساءله اى بپرسم ؟ جواب داد آرى . گفت : آيا چشم دارى ؟ جواب داد: فرزندم اين چه سؤ الى است ، چيزى را كه مى بينى چـگـونـه از آن مـى پـرسى ؟ گفت : سؤ الات من اينگونه است . جواب داد: بپرس ، اگر چه پـرسـشـت بـى فايده است ! گفت : شما چشم دارى ؟ گفت آرى ، پرسيد با آن چه مى كنى ؟ گـفـت با آن رنگ ها و اشخاص را مـى بـيـنم . گفت بينى دارى ؟ گفت : آرى . پرسيدم با آن چـه مـى كـنى ؟ گفت : با آن مى بويم . هشام گفت : دهان (زبان ) دارى ؟ گفت آرى . پرسيد به چه كارت مى آيد؟ گفت : با آن مزه را مى چشم . گفت : گوش دارى ؟ گفت آرى ، پرسيد بـا آن چـه مـى كـنـى ؟ گـفـت بـا آن صـداهـا را مـى شـنـوم . گـــفـــت : عـــقـــل دارى ؟ گـــفـــت : آرى ، پـــرســـيـــدم بـــا آن چـه مـى كـنى ؟ گفت با آن هر چه بر اعضا و حـــواســـم درآيـــد، تـــشـــخـــيـــص مـــى دهـــم . هـــشـــام گـــفـــت : چـــه نـــيـــازى بــه عـقـل دارى بـا آن كـه اعـضـايت صحيح و سالم است ؟ پاسخ داد: فرزندم هر گاه يكى از اعضاى بدن و حواس آن در چيزى كه مى بويد يا مى بيند يا مى چشد يا مى شنود، شك و تـرديـد كـنـد آن را بـــه عـــقـــل ارجـــاع مـــى دهـــد تـــا تـــرديـــدش مـــرتـــفـــع و يـقـيـن حـاصـل نـمـايد. هشام گفت : اى ابا مروان (كنيه عمرو بن عبيد)، خداى تبارك و تعالى كـه اعـضـا و جـوارح و حـواس تـو را بـدون امـام ( عـقـل ) نـگـذاشته تا صحيح را تشخيص داده و شك و ترديدش را به يقين برساند، آيا اين هـمـه انـسـان هـا را در سرگردانى ترديد و اختلاف وامى گذارد و براى آنـان امـامى كه در ترديد و سرگردانى خود به او رجوع كنند، قرار نداده است ؟ او ساكت شد و جوابى نداد، سـپـس به هشام توجه كرد و گفت ... تو همان هشامى ؟! سپس وى را در آغوش كشيد و در جاى خود نشانيد و تا هشام آنجا بود، سخنى نگفت .(20)
چـنـان كـه از ايـن گـفـتـار مـشـاهـده مـى شـود، امـام بـه مـانـنـد روح و عـقـل و جـان هـسـتـى اسـت كه اگر نباشد هستى قرار و ثبات و پويايى نخواهد داشت . البته در طـول تـاريـخ بـسـيار بودند كسانى كه سعى كردند همچون ((عمرو بن عبيد)) اين باور غلط را بـه مـردم تـفهيم كنند كه مسلمانان نياز به امام ندارند. اما با اندك تاءملى در زمان ما، روشن مى شـود كـه انـديشه غلط آنان ، دين را به سوى خمودگى ، كُهنگى ، و غير پذيرفتنى بودن مى كـشاند. امروزه در ميان تمام فِرَق اسلامى ، تنها گروهى كه پيرو امامان معصوم (ع ) هستند چنان از پـويـايـى و وجـاهـت بـرخـوردارنـد كه حتى جوانان ساير فرق ، از پيروان و شيعيان چهارده معصوم (ع ) الگو مى گيرند و راه خويش را به سوى تعالى و پيشرفت هموار مى سازند.
امام على (ع ) درخشان ترين چهره
قـرن هـا از طـلوع خـورشـيـد بـى غـروب اسلام از غار حَرا مى گذرد. طى قرون گذشته ، جامعه اسلامى و مسلمان به مذاهب ، گروه ها و دسته جات مختلف تقسيم شده و هر گروهى ، آيينى خاص از مـنشاء وحى درك نموده و به آن عمل كرده است . علاوه بر تضادهاى گسترده در بين گروه هاى اسلامى ، گاه فتواى فقيهان و عملكرد پيروان يك گروه ، متناقض با گروه و حزب ديگر است و بـه راحـتى نمى توان گفت كدام راه صواب و كدام راه خطا در پيش گرفته اند. اما به راحتى مى توان فهميد كه عامل اين اختلافات چيست و ريشه تفرقه در كجاست .
آرى . بـه سـادگـى روشـن اسـت كـه ريـشـه اخـتـلافـات ، بـه حـوادث پـس از ارتحال رسول خدا(ص ) بازمى گردد.
بـه يـقـيـن ، شـيـوه بـيـان احـكـام و آمـوزش آن از سـوى رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) بـه گـونـه اى نـبـود كه مردمان از سخن ، رفتار و كردار ا يشان بـرداشـت هـاى مـتـنـاقـض يـا مـتـضـاد داشـتـه بـاشـنـد و حـضـرتـش سـعـى كامل در ارائه صحيح دستورات دين داشته اند. اما پس از ايشان چه ؟
اگر اكنون ، پس از قرون و اعصار متمادى ، بدون هيچ غرض و جانبدارى و گرايش ، به حوادث روزهـاى تـلخ پس از ارتحال آن فخر موجودات و اشرف كائنات نظر بيفكنيم ، درمى يابيم كه رهـبـرى جـامـعه امت اسلامى را به عالِم واقعى و درخشان ترين چهره علمى و عملى از ميان پيروان پـيـامـبر و كسانى عنان جامعه را در دست گرفتند كه نتوانستند از عهده وظيفه سنگين هدايت جامعه بـرآيـنـد. اگـر هـم اكـنـون از هـر صـاحـب خـردى سؤ ال شود كه ولايت بر جامعه ، پس از رحلت رسول خدا(ص ) شايسته چه كسى بود خواهد گفت كه جامه حكومت و رهبرى جامعه و پيشوايى در امـورمـعـنـوى بـر قـامـت كـسـى بـرازنـده اسـت كـه افـضـل النـاس بـاشـد چـرا كـه بـه حـكـم عقل مقدم داشتن مفضول بر فاضل ناپسند است چنان كه قرآن مجيد مى فرمايد:
((اَفـَمـَنْ يـَهـْدى اِلَى الْحـَقِّ اَحـَقُّ اَنْ يـُتَّبـَع اءَمَّنْ لا يـَهـِدّى اِلاّ اَنْ يـُهـْدى فـَمـا لَكـُمْ كـَيـْفـَ تَحْكُمُونَ))(21)
آيـا آن كـه هـدايـت بـه حـق شـده سزاوار پيروى است يا آن كه راه هدايت را نمى داند و خود محتاج هدايتگر است ؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟!
بـه اتـفـاق مـسـلمـانـان ، عـلى (ع ) پـس از پـيـامـبـر(ص ) از هـمـه افـراد امـت اسـلامـى از هـر جهت افـضـل بـود، بـنـابـرايـن رداى خلافت و جانشينى پيامبر(ص ) تنها بر قامت او برازنده بود و حـقـيـقـتـاً دنـيـاى اسـلام بـايـد تـاءسـف بـخـورد كـه بـيـسـت و پـنـج سـال دسـت على (ع ) از حكومت و رهبرى سياسى جامعه كوتاه شد و مردم از آن مخزن علم و فقاهت و اقـيـانـوس تـقـوا و فـضـيـلت مـحـروم شدند و كسانى خلافت و جانشينى پيامبر(ص ) را تصاحب كـردنـد، كـه ايـن ردا بـر قـامـتـشـان گـشـاد مـى نـمـود. خـليـفـه اول پس از تكيه بر مسند خلافت مى گويد:
((مـن سـرپـرسـتى شما را به عهده گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم ، هان آگاه باشيد! اگـر مـن در مـسـيـر صـحـيـح بـودم از مـن متابعت كنيد و اگر كجروى داشتم ، مرا راست كنيد و به صـراط مـستقيم برگردانيد؛ زيرا، كه مرا شيطانى است كه هنگامه غضب عارض شده و مرا از راه راسـت خـارج مـى كـنـد. هـان آگـاه بـاشـيـد! هـنـگـامـى كـه مـرا در حـال غـضـب مشاهده نموديد، از من اجتناب كنيد و به سخنانم گوش نسپاريد تا مبادا تحت تاءثير شيطان شما را به گمراهى بكشانم !))(22)
خليفه دوّم نيز روزى خطاب به مردم گفت :
((هـيـچ كـس حـق ندارد بيش از مهريه زنان پيامبر(ص ) مهريه تعيين كند در غير اين صورت مورد ماءخذه قرار خواهد گرفت !))
در ايـن هـنـگـام زنـى از پـشـت پـرده با استناد به آيه بيست سوره نساء، اشتباه خليفه را به او گوشزد نمود. خليفه چون ديد به خطا رفته ، ما فى الضمير خود را آشكار كرده و گفت :
((تمام مردم از من داناترند، حتى زنان پرده نشين ! اى مردم ! تعجب نمى كنيد از امام و خليفه تان كـه در گـفـتـارش دچـار خـطـا و لغـزش مـى گـردد، در حـالى كـه ايـن زن بـه حـقـيـقـت سـخـن مى گويد؟))(23)
قـضـاوت تـاريخ و آنان كه به حقيقت دست يافته و تاريخ را به درستى دريافته اند، در اين موضوع كه ((چه كسى شايسته رهبرى و امامت بود)) روشن است . اما براى تبيين مساءله و اين كه چگونه جامعه اسلامى دچار تفرقه اى گرديد كه هنوز در آتش آن مى سوزد، اين موضوع را به بحث مى گذاريم و اولويت هاى امام على (ع ) براى تصدى مقام خلافت را بررسى مى كنيم .
هـر چـنـد فـضـائل و مـنـاقـب درخشان ترين چهره مسلمانان ؛ يعنى على (ع )، منحصر به ده يا صد فضيلت نيست و قابل احصا نمى باشد، چنانكه رسول گرامى اسلام فرمود:
((لَوْ اَنَّ الرِّيـاضَ اَقْلامٌ وَالْبَحْرَ مِدادٌ وَالْجِنَّ حُسّابٌ وَالاِْنْسَ كُتّابٌ ما اَحْصَوْا فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ(24)))
اگر تمام باغ ها قلم گردد و همه درياها مركّب و كليه جنّها حسابگر وانسان ها نويسنده شوند، توان شمردن فضائل على بن ابى طالب راندارند!
همچنين رسول گرامى اسلام (ص ) خطاب به مولاى متقيان على (ع ) فرمود:
((وَالَّذى نـَفـْسـى بـِيـَدِهِ لَوْ لا اَنْ تـَقـُولَ طـَوائِفُ مـِنْ اُمَّتى فيكَ ما قالَتِ النَّصارى فِى ابْنِ مـَرْيـَمَ، لَقـُلْتُ الْيـَوْمَ فـيـكَ مـَقالاً لا تَمُرَّ بِمَلاَءٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ اِلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ لِلْبَرَكَةِ))(25)
سـوگـند به خدايى كه جان من در دست قدرت اوست ، اگر نبود اين كه گروهى از امت من درباره تـو، مـثـل نـصـارى كـه عـيـسـى را بـه خـدايـى اشـتـبـاه گـرفـتـنـد، غـلو كـنـنـد، در مـورد فضايل و مناقب تو مطالبى مى گفتم كه تمام مسلمانان خاك زير پاى تو را توتياى چشم خود مى كردند!
بـنـابـرايـن فـضـايـل و مـنـاقـب مـولاى پـارسـايـان عـلى (ع )، قـابـل شمارش نيست ولى از باب ((آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم بقدر تشنگى بايد چشيد))، به پاره اى از فضايل و كمالات منحصر به فرد حضرتش اشاره مى كنيم :
1 ـ دانش فراوان
هيچ يك از مسلمانان ، حتى كسانى كه بناحق بر مسند خلافت تكيه زنند، اين مساءله را پنهان نمى كنند كه على (ع ) داناترين مردم پس از رسول خدا(ص ) بوده است و علاوه بر دانش اداره جامعه و مسائل مربوط به شريعت ، علوم ماوراء الطبيعه را نيز به خوبى مى دانست و سرچشمه و واضع عـلوم و مـعـارف اسلامى ازجمله كلام ، تفسير، فلسفه ، علم نحو و ادبيات عرب بوده است . شايد بـهـتـريـن شـاهـد، گـفـتـار رسـول خـدا(ص ) بـاشـد كـه فرموده است : ((اَنَا مدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىُّ بـابـُها(26)))، (من شهر علم هستم و على دروازه آن است ) اما براى بيان بيشتر شواهدى را نيز به اختصار ذكر مى كنيم :
الف ـ اعتراف خلفا به اعلميّت على (ع )
دانـاتـر بـودن امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (ع ) نـسـبـت بـه ديـگـر مـسـلمـانـان و صـحـابـه رسـول خـدا(ص )، عـلاوه بـر اينكه از نظر سنّت و احاديث نبوى مسلّم است ، از ديدگاه خود خلفا نـيـز يـك مـسـاءله بديهى و ضرورى بود. بارها و بارها خلفا در اداره امور جامعه دچار اشتباه و سـردرگـمـى شـده و در احـكـام شـرعـيه و قضاوت براساس آن ، به بن بست مى رسيدند و به نـاچـار بـراى حـل مـشـكـل بـه عـلى (ع ) پـنـاهـنـده مـى شـدنـد كـه بـه عـنـوان نـمـونـه ، مـوارد ذيل را بيان مى كنيم :
از ابـوبـكـر، نـقـل شـده اسـت كه مردى يهودى با او ملاقات نمود و از وى پرسيد: خداى شما در كـجاست ؟ ابو بكر گفت : بر بالاى عرش است ، يهودى گفت : بنابراين زمين از وجود خدا خالى اسـت چـون خـدايـى كـه در نـقطه معينى جاى دارد، در نقاط ديگر نخواهد بود. پاسخ غير عالمانه خـليـفـه دسـتاويزى براى مرد يهودى شد كه اسلام را به تمسخر بگيرد. خليفه آبروى خود و مـسـلمـانـان را در خـطـر ديـد و براى حل اين مشكل علمى همراه فرد يهودى و عده اى از مسلمانان به حضور على (ع ) رسيدند. فرد يهودى سؤ ال خود را تكرار كرد و گفت : خدا در كجاست . على (ع )، فـرمـود: خـدا خـود مكان را آفريده پس خود او اختصاص به مكان خاصى ندارد، او خود زمان را آفـريـده ، پـس در زمان نمى گنجد بلكه برتر از مكان ، زمان و همه سنن مادّى است . اينجا بود كه فرد يهودى مسلمان شد و خليفه و ديگر مسلمانان از اين امر خرسند شدند و دانش مولاى متقيان را تحسين نمودند.(27)
از خليفه دوم ، نيز در باب قضاوت ، احكام اشتباهى بسيارى صادر گرديده كه هر بار مولا على (ع ) او را از اشـتـبـاهـش بـرگـردانـد تـا آنـجـا كـه بـيـش از هـفـتـاد بـار در طول خلافت خود، گفت : ((لَوْ لا عَلِىُّ لَهَلَكَ عُمَرُ؛ اگر على (ع ) نبود، عُمر هلاك مى شد.))
بـنـابـرايـن ، بـه شـهـادت تـاريـخ ، خـلفـا و صـحـابـه بـارهـا در مـسـائل ديـنـى و عـلمـى بـه امـام (ع ) رجـوع مـى كـردنـد، امـا در تـاريـخ حـتـى در يـك مـورد نقل نشده كه على (ع ) در معارف الهى و احكام شرعى به غير خود، از صحابه رجوع كرده باشد و اين دليل بر افضليت و اعلميّت على (ع ) است .
پيامبر اكرم (ص ) در اين مورد مى فرمايد:
((اَعْلَمُ اُمَّتى مِنْ بَعْدى عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ))(28)
پس از من ، على بن ابى طالب از تمام امّتم داناتر است .
ب ـ واضع علوم اسلامى
همه علماء اسلام مستقيم يا غير مستقيم شاگردان مكتب على (ع ) هستند:
مـفـسـران اسـلام ؛ عـموماً از ابن عباس تفسير را آموخته اند و ابن عباس شاگرد مكتب مولا على (ع ) است . او مى گويد:
شبى از شب ها على (ع ) از آغاز شب تا به صبح راجع به ((باء بسم الله )) برايم سخن گفت آنگاه فرمود: اگر بخواهم هفتاد بار شتر كتاب از تفسير ((بسم اللّه )) ارائه مى دهم .
مـتـكـلمـيـن اسـلام ؛ نـيـز عـمـومـاً از عـلى (ع ) اسـتـفـاده كـرده انـد: مـعـتـزله ، شـاگـردان واصل بن عطا و او شاگرد ابوهاشم جبائى و وى شاگرد محمد بن حنفيه و محمّد شاگرد پدرش على (ع ) است . ابوالحسن اشعرى نظريه پرداز اشاعره ، خود شاگرد ابو على صبائى و ابو عـلى شـاگـر ابـو هـاشـم و او شـاگـرد محمد بن حنفيه و وى شاگرد على (ع ) است . بسيارى از مسائل بنيادين اعتقادى اماميه نيز از نهج البلاغه گرفته شده است .
علماء علم نحو؛ شاگردان مكتب على (ع ) هستند، چون آن حضرت قواعد كلى نحو را به ابوالاسود دوئلى آموخت و در حقيقت پايه گذار اين علم ، آن حضرت بود.(29)
فـقـهـاى اسـلام ، عموماً شاگردان مكتب على (ع ) بودند؛ زيرا كه امام جعفر صادق (ع ) كه رئيس مـذهـب اماميّه است فرزند على (ع ) و شاگرد آن مكتب است . ساير پيشوايان مذاهب يعنى ابوحنيفه ، مـالك بـن انـس ، احـمـد بـه حـنبل و محمد بن ادريس شافعى هم مستقيم يا غير مستقيم شاگردان امام صادق (ع ) هستند.(30)
بـنـابـرايـن مـولاى مـتـقـيان ، على (ع )، معلم همگان است و پس از پيامبر(ص )، داناترين فرد امت اسلامى است . خود آن حضرت بارها خطاب به مردم مى فرمود:
((سـَلُونـى عـَمـّا شـِئْتـُمْ قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونى فَوَاللّهِ اِنّى بِطُرُقِ السَّماءِ اَعْلَمُ مِنّى بِطُرُقِ الاَْرْضِ))(31)
دربـاره هـر چـه مـى خـواهيد، از من سؤ ال كنيد قبل از آنكه از ميان شما بروم ، به خدا سوگند من به راه هاى آسمان آشناترم تا راه هاى زمين .
2 ـ ايثار و شجاعت
عـلى (ع ) در شـجـاعـت و ايـثـارگـرى ، فداكارى و مجاهدت در راه آرمان هاى مقدس و والاى اسلام ، سرآمد روزگار بود و به اعتراف دوست و دشمن ، احدى بعد از پيامبر(ص ) به پايه على (ع ) نمى رسد. به عنوان نمونه ، به پاره اى از مجاهدات مولاى دلير مردان ، يا قطره اى از درياى شجاعت ايشان اشاره مى كنيم :
ـ در جـنـگ بـدر، نـخـسـتين رويارويى مسلمانان در برابر مشركين ، تعداد مسلمانان بسيار اندك بـود و كـمـتـريـن سـاز و بـرگ نـظـامـى را داشـتـنـد. در مـقـابـل ، مـشـركين چند برابر مسلمانان و تا بُن دندان مسلح بودند؛ مسلمانان با يارى خداوند و فرماندهى پيامبر(ص )، بر كفار غلبه و در حدود هفتاد نفر از قهرمانان نامى قريش را به خاك هلاكت افكندند در اين جنگ امام على (ع )، به تنهايى سى و شش نفر از لشكر قريش كه بعضى از آنان جزو نامداران قريش بودند را از پاى درآورد.(32)
ـ در غـزوه احـد، عـلى (ع ) پـرچـمدار سپاهيان اسلام بود و پرچم لشكر كفر به دست طلحة بن ابى طلحه بود. وقتى حضرت على (ع ) او را به هلاكت افكند، پرچم مشركين را ديگرى به دست گـرفـت كـه حضرت او را نيز كشت و همين طور تا نُه نفر را از پاى درآورد. بدين سان و پس از درگيرى شديد مسلمانان و كفار شيرازه لشكر كفر از هم پاشيد و مشركين پا به فرار نهادند. امـا عـده اى از مـسـلمـانـان كـه نـگـهـبـان تـنـگـه كـوه احـد بـودنـد، از فـرمـان رسـول خـدا(ص ) نـافـرمـانـى كـرده و تـنـگـه را رهـا و مشغول جمع آورى غنايم شدند. در اين هنگام يكى از فرماندهان لشكر كفر از اين فرصت اسفتاده كـرد و از راه تـنگه و از پشت به سپاهيان اسلام حمله نمود و عده اى را كشت و به همراه يارانش ، بـا شمشير، نيزه و سنگ ، پيامبر(ص ) را مورد حمله قرار دادند. مسلمانان با ديدن اين صحنه ها، وحـشـت زده پـا به فرار گذاشتند. امّا على (ع ) از معدود كسانى بود كه با داشتن زخم هاى زياد در بـدن ، هـمـانـنـد پـروانـه گـرد شـمـع وجـود نـازنـيـن رسـول خـدا(ص ) مى گشت و دشمن را دفع مى كرد، در همين جنگ بود كه ملائك ندا دادند كه : ((لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّعَلِىُّ))(33)
ـ در جـنـگ احـزاب ، تـمـام گـروه هـاى ضـد اسـلام ، از يـهـوديـان گـرفـتـه تـا قـريـش و قـبـايـل مـخالف اسلام ، دست به دست هم داده ، براى نابودى اسلام و مسلمانان هم پيمان شدند و مـديـنـه را مـحـاصـره كـردنـد. سلمان فارسى براى مقابله با دشمن حفر خندق را پيشنهاد كرد و پيامبر(ص ) نظر وى را پذيرفت و تهاجم گسترده دشمن براى تصرف مدينه ، در برخورد با خندق ناكام ماند. در اين هنگام ((عمرو به عبدود)) كه از قهرمانان عرب بود به همراه چند قهرمان ديگر احزاب ، سوار بر اسب از خندق گذشت و مبارز طلبيد. كسى از مسلمانان را ياراى مقابله با وى نـبـود و در هـر رجـزخـوانى عمرو، تنها على (ع ) براى جنگيدن با وى اعلام آمادگى مى كرد. ولى پـيـامبر(ص ) اجازه نبرد به وى نمى داد تا بنگرد مسلمانان جواب خواهند داد يا نه . وقتى از ديـگـر مـسـلمـانـان مـاءيـوس شد، به على (ع )، اجازه نبرد داد و براى پيروزى وى دعا كرد و فرمود:
((خدايا، امروز تمام اسلام به ميدان تمام كفر رهسپار شده است .))(34)
عـلى (ع )، پـس از نـبـردى سـهـمـگـيـن در فـرصـت مـنـاسـب ((عمرو بن عبدود)) را از پاى درآورد و پـيـروزمـندانه به سوى پيامبر(ص ) بازگشت . پيامبر(ص ) در بيان اهميّت پيروزى على (ع ) فرمود:
((ضَرْبَةُ عَلِي يَوْمَ الْخَنْدَقِ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْنِ))(35).
ـ در مـاجـراى جنگ خيبر، بيش از ده روز دژ مستحكم يهوديان در محاصره مسلمانان قرار داشت . در آن جـنگ ، على (ع ) پرچمدار جنگ بود ولى آن حضرت را چشم دردى عارض شده بود. به اين جهت پيامبر(ص )، پرچم را به دست خليفه اوّل داد. او به ميدان رفت و از دست ((مرحب خيبرى )) شكست خـورد. روز دوّم پـيـامـبر(ص )، پرچم را به خليفه دوم داد، او نير رفت و شكست خورده برگشت . سـرانـجام پيامبر(ص )، با آب دهان مبارك ، درد چشم على (ع ) را مداوا كرد و پرچم مبارزه را به دسـت با كفايت او سپرد. على (ع ) به صحنه كارزار آمد و مرحب خيبرى را از پاى درآورد. شجاعت و دلاورى آن حـضـرت مـوجـب وحـشت لشكريان خيبر شد به طورى كه صحنه كارزار را رها و به داخـل قـلعـه گـريـخـته و در قلعه را بستند. آن حضرت درِ قلعه خيبر را از جاى كند. و روى خندق اطـراف قـلعـه ، بـه عـنـوان پـل قـرار داد. لشـكـر اسـلام از روى آن پل وارد قلعه شدند و دشمن را شكست دادند هنگام بازگشت ، آن حضرت با دست راست درِ قلعه را گـرفـت و آن را حدود چند ذراع پرتاب نمود، درحالى كه بيست نفر با هم آن در را باز و بسته مـى كـردنـد. پـس از پـرتـاب ، هـفـتـاد نـفـر از مـسـلمـانـان بـه كـمـك هـم آن را حمل و نقل كردند و خود حضرت على (ع ) فرمود:
((وَاللّهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمانَيَّةٍ وَ لكِنْ قَلَعْتُهُ بِقُوَّةٍ رَبّانِيَّةٍ))(36)
بـه خـدا سـوگـند من درِ خيبر را با نيروى جسمانى از جاى نكندم ، بلكه در پرتو نيروى الهى اين كار را انجام دادم .
در ديـگـر جـنـگ هـا اعـم از غـزوات و سـريّه ها نيز جانفشانى ها و فداكارى هاى مولاى متّقيان (ع ) زبـان زد عام و خاص است و آنچه به خامه قلم آمد، تنها نمونه هائى اندك از شجاعت و فداكارى عـلى (ع ) بـود. آرى شـمـشـيـر عـلى (ع ) غـم هـا و غـصـه هـاى بـسـيـارى را از دل پيامبر(ص ) زدود.
آن حـضـرت در راه خدا، بيشتر از ديگر صحابه ، جهاد و كوشش داشت و بدون شك هر كس شجاع تر، مجاهدتر و فداكارتر باشد، از ديگران افضل است . اين درحالى است كه تاريخ ، حتى يك نمونه از فداكارى يا شجاعت خلفاى قبل از آن حضرت را به ياد ندارد!
3 ـ نفس پيامبر(ص )
يـكـى ديـگـر از فـضـايـل امـام عـلى (ع ) كـه سـرآمـد ديـگـر فـضـايـل آن حـضرت است ، بلكه اگر تمام فضايل امّت در يك جا جمع شود، در حد و اندازه اين فـضـيـلت و ليـاقـت نخواهد بود، آن است كه على (ع ) نفس و جان پيامبر(ص ) شمرده شده و به نوعى با پيامبر برابر دانسته شده است .
در سـال نـهـم هـجرى ، نصاراى نجران كه نداى توحيدى دين اسلام و پيامبر جديد الهى حضرت مـحـمـد(ص )، بـه گـوششان رسيده بود، گروهى را براى تحقيق به مدينه ، نزد پيامبر(ص ) فرستادند. نمايندگان نصارا در گفت و گويى كه با پيامبر(ص ) درباره الوهيّت يا عبوديّت حضرت عيسى (ع ) داشتند با لجاجت بر ادعاى خود پافشارى كردند. در پى اين ماجرا، از سوى خداوند دستور مباهله (دعا و نفرين براى طرف مقابل ) با نصارا صادر شد. آيه چنين بود:
((فـَقـُلْ تـَعـالَوْا اَنـَدْعُ اَبـْنـائَنـا وَ اَبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ...))(37)
(اى پـيـامـبـر!) به آنها بگو: بياييد ما و شما در برابر يكديگر با فرزندان ، زنان و نفوس خود، مباهله كنيم .
بـه اتـفـاق ، هـمـه مـفـسـران ، مـنـظـور از ((اَبـْنـائَنـا)) در آيـه ، حـسـن و حـسـيـن (ع ) و منظور از ((نـِسـائَنـا))، وجـود مـبارك زهرا(س ) و منظور از ((اَنْفُسَنا))، وجود نازنين حيدر كرار على (ع ) اسـت . آوردن عـبارت ((اَنْفُسَنا))؛ يعنى ، على ، جانِ پيامبر است و مساوى آن حضرت در كمالات ، بـه جـز نـبـوّت اسـت و بـدون تـرديـد پـيـامـبـر(ص ) از هـمـگـان افضل است ، پس على (ع ) نيز از همگان افضل است .(38) چنانكه پيامبر(ص ) فرمود:
((يـا عـَلِىُّ اِنَّكَ تـَرى مـا اَرى وَ تـَسـْمـَعُ مـا اَسـْمـَعُ اِلاّ اِنَّكَ لَسـْتَ بـِنـَبـِي وَ لكـِنَّكـَ وزيرٌ...))(39)
اى على ! تو مى بينى آنچه را من مى بينم (جبرئيل )، مى شنوى آنچه را من مى شنوم (وحى )، جز اينكه [فرق تو با من اين است كه ] تو پيامبر نيستى و جانشين من هستى .
4 ـ جود و بخشش
اطـعـام گـرسـنـگـان ، دسـتـگـيـرى از درمـاندگان ، يارى يتيمان و بيچارگان ؛ صفت انسان هاى وارسـتـه و خـداجـوى اسـت و هـر كس به حقيقت نزديك تر و در مسير الهى گامى به جلوتر نهاده بـاشـد، در ايـن راه تـلاش بـيـشـتر از خود نشان مى دهد. نعمات خورشيد وجود امام على (ع ) چنان گـسـتـرده بـود كـه نـمـى تـوان جـز بـه مـقـتـدايـش حـضـرت رسـول (ص ) تـشـبيه نمود و به حق امام (ع ) در اين فضيلت تنها يك دست بالاى دست داشت . در سخاوت و بخشش آن حضرت همين بس كه سه شبانه روز با همسرش زهرا(س ) و فرزندانش حسن و حـسـيـن (ع ) روزه گـرفـتـه و نـان خويش را به مسكين ، يتيم و اسير دادند و خود با آب افطار كردند و اين آيه در حق آنها نازل شد:
((وَ يـُطـْعـِمـُونَ الطَّعـامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراًَ اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً))(40)
و غـذاى خـود را بـا ايـنـكـه به آن علاقه (و نياز) دارند، به مسكين ، يتيم و اسير مى دهند! (و مى گويند:) ما شما را به خاطر خدا اطعام مى كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى خواهيم !
هـمـچـنـيـن آن حـضـرت اجـيـر مـى شـد و كـارگـرى مـى كـرد و مـزد حاصل از آن را صدقه مى داد و خود گاهى از شدت گرسنگى سنگ بر شكم مى بست . تا آن جا كه بزرگ ترين دشمن على (ع )، يعنى معاويه (ع ) بر اين مطلب شهادت داده و مى گويد: اگر على انبارى از طلا و انبارى از كاه داشته باشد، نخست انبار طلا را در راه خدا انفاق مى كند و هيچ براى خود نگاه نخواهد داشت !))(41)
زنـدگـى امـام عـلى (ع ) سـرشـار از كـرامـات ايـن چـنـيـنـى اسـت كـه نقل همه آن ها مجالى بس بيش از اين مى طلبد.
5 ـ زهد و وارستگى
بـزرگـان دين و مردان الهى ، زندگى دنيا را مقدمه اى براى زندگى در عالم جاودان آخرت مى دانـنـد. بـه هـمـيـن جـهـت بـه دنـيـا دلبـسـتـگـى نـدارنـد و آن را محل گذر و عبور و پلى براى رسيدن به سراى آخرت مى دانند. چنين انسان هاى وارسته اى ، از مـاديـّات دنـيـا فـقـط بـه قدر رفع احتياج اكتفا نموده و غرق در آن نمى شوند. امام على (ع ) كه پـيـشـواى وارسـتـگـان است ، به دنيا بى اعتنا بود و عفريت دنيا نتوانست ايشان را فريفته خود نمايد.
عـبـيـداللّه بن رافع مى گويد: روزى خدمت حضرت رسيدم ، انبان نانى را كه به مهر مخصوص آن حضرت ممهور گرديده بود، پيش آورد و از ميان انبان ، نان جوين خشكى را بيرون آوررد و از آن تناول كرد. من عرض كردم : يا اميرالمؤ منين اين نان جوين را كه كسى نمى خورد، پس چرا مهر زده و در انـبـان قـرار دادى ؟ حـضـرت فـرمـود: از اين دو فرزندم حسن و حسين مى ترسم كه مبادا دلشان به حال من بسوزد و اين نان ها را به روغن آغشته نمايند.(42)
نيز، نعلين حضرت از ليف خرما بود و پيراهن خود را به دست خويش وصله مى زد و خيلى كم در كـنـار نـان خـشـك جـويـن از خـورشـت اسـتـفـاده مـى كـرد. مـعمولاً خورشت حضرت نمك يا سركه يا سـبـزيـجـات يـا شـيـر بـود. مـعـمولاً از گوشت استفاده نمى كرد و مى فرمود: شكم خود را مقبره حيوانات قرار ندهيد.(43)
بـايد توجه داشت وابستگى به دنيا مذموم نيست ، ما به خوراك ، پوشاك مسكن و... نياز داريم و بدون آنها حيات استمرار ندارد، امّا دلبستگى به دنيا مذموم است . چنانكه مولا على (ع ) در تبيين معناى زهد مى فرمايد:
((تـَمـامُ الزُّهـْدِ بـَيـْنَ كـَلَمـَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ؛ لِكَىْ لا تَاءْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتيكُمْ(44)))(45)
همه زهد در اين دو كلمه قرآنى آمده است : براى آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد و به آنچه به شما داده است ، دلبسته و شادمان نباشيد.
6 ـ عبادت
امـام عـارفـان ، عـابـدتـريـن انـسـان زمان خود بود و ناله هاى شبانه او در نخلستان هاى كوفه مـعـروف خاص و عام است . پيشانى حضرت به خاطر سجده هاى طولانى پينه بسته بود. امام آن قـدر بـه عـبـادت اهـمّيّت مى داد كه در جنگ صفين در خطرناك ترين شب كه به ((ليلة الهرير)) مـعـروف گـشـتـه ، مـيـان دو لشـكـر به نماز ايستاد، در حالى كه تيرها از طرف پيش روى و در پـهـلوى راسـت و چـپ حـضـرت بـه زمـين مى نشست ، بى اعتنا به تيرباران دشمن به راز و نياز خويش ادامه داد.(46)
عبادت امير مؤ منان ، يك عبادت صورى نبود، بلكه يك معراج به تمام معنا بود. در هنگام عبادت و راز و نياز با پروردگار، غرق در ذات حق مى شد و از تمام آنچه غير خداست ، جدا مى شد.
نـكـتـه مـهـم تـر اين است كه مولاى متقيان ، اين عبادات را براى ترس از جهنم يا شوق به بهشت انجام نمى داد، بلكه خدا را شايسته عبادت مى دانست و مى پرستيد:
((اِلهـى مـا عـَبـَدْتـُكَ خـَوْفـاً مـِنْ نـارِكَ وَ لا طـَمـَعـاً اِلى جـَنَّتـِكَ وَ لكـِنْ رَاَيـْتـُكَ اَهـْلاً لِلْعـِبـادَةِ فَعَبَدْتُكَ))(47)
پـروردگـارا، من تو را به جهت ترس از جهنم يا شوق به بهشت عبادت نمى كنم ، بلكه تو را شايسته عبادت مى دانم و عبادتت مى كنم .
7 ـ پاك از آلودگى كفر و شرك
تـمـام آنـانـى كه خود را شيخ قوم ، صديق قوم يا به هر عنوان ديگر شايسته ترين افراد مى خـوانـدنـد و بـا تمسك به اين عناوين و شعارهاى غير واقعى ، خود را لايق تصدى مقام خلافت مى دانـسـتـنـد، سـاليـان درازى را در گـنـداب كـفـر و شـرك مـى زيـسـتـه انـد و پـوسـت ، گوشت و اسـتـخـوانـشان در كفر روييده بود. چنين افرادى اگر ايمان به خدا هم در وجودشان رسوخ كند، باز ممكن است يادآورى خاطرات دوران قبل از اسلام ، در طرز فكر و تصميمات آنها تاءثيرگذار باشد.
امـا مـولاى مـتـقـيـان (ع ) حـتى يك لحظه از عمر گران مايه خويش را در كفر و شرك نزيسته و از هـنـگـامـه بلوغ و بلكه پيش از آن موحّد و مؤ من به خداى يگانه بود. روشن است كه انسانى كه حتى يك لحظه كافر نبوده ، به مراتب از انسان هايى كه ساليان متمادى را در كفر سپرى كرده اند افضل است . از آنجا كه شخص كافر، اگر مرتكب ظلم به ديگران نشده باشد، دست كم به نفس خويش ظلم كرده است ، ظالم است و شخص ظالم نيز اهليّت مقام امامت و خلافت را ندارد، چرا كه خداوند در قرآن كريم فرموده است :
((... لا يَنالُ عَهْدِى الظّالَمينَ))(48)
عهد من (امامت ) به ظالمين نمى رسد.
بـنـابـرايـن ، رداى خلافت و امامت تنها زيبنده مولاى متقيان على (ع )، بود و اگر ديگران به تن كردند، كارى غاصبانه انجام دادند.
8 ـ برابرى با انبيا
از ديـگـر افـتـخـارات عـلى (ع )، ايـن اسـت كـه حـضـرتـش بـا انـبـيـاى پـيـشـيـن بـرابـر بوده ؛ دليل بر اين مدعا، حديثى از پيامبر اكرم (ص ) است كه فرمود:
((مـَنْ اَحـَبَّ اَنْ يـَنـْظـُرَ اِلى آدَمَ فـى عـِلْمِهِ وَ اِلى نُوحٍ فى تَقْواهُ والِىَ اِبْراهيمَ فى حِلْمِهِ وَ اِلى مُوسى فى هَيْبَتِهِ وَ اِلى عيسى فى عِبادَتِهِ فَلْيَنْظُرْ اِلى عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ))(49)
هـر كـس مـشـتـاق اسـت عـلم سـرشـار آدم ، تقواى نوح ، حلم ابراهيم ، هيبت موسى و عبادت عيسى را نظاره گر باشد، وجود مبارك على (ع ) را ببيند!
پس على (ع )، داراى دانش بى پايان آدم ، تقواى فوق العاده نوح و حلم شگفت آور ابراهيم و هيبت عظيم موسوى و عبادت طاقت فرساى عيسوى مى باشد و احدى از صحابه اين افتخار را ندارد.
ايـنـك قـضـاوت با عاقلان است كه ببيند چه كسى درخشان ترين چهره براى اداره جامعه اسلامى بوده است ؟ شايد اين نكته به ذهن آيد كه آنانى كه بر مسند خلافت پيش از امام على (ع ) تكيه زدنـد، نـيـز بـرجـسـتگى هايى نسبت به ساير مردم داشته اند تا از ميان سايرين براى اين امر انتخاب شده اند؟
آرى ! مـمـكن است از نظر بعضى مردمان آن روزگار، آنان داراى برجستگى هايى بوده اند كه آن هـا را از ديـگـر رقـيـبـان مـتمايز مى كرد. حتى اگر اين را هم بپذيريم ـ كه البته نحوه انتخاب خـليـفه در سقيفه بيان كننده اين مساءله است كه انتخاب از روى شايستگى حتى براى آنانى كه در آن جـا جـمـع شـده بـودنـد، اتفاق نيفتاد ـ تفاوت ميان آنان با امام على (ع )، تفاوت از زمين تا آسـمـان اسـت . زيـرا فضايلى كه ما براى امام (ع ) برشمرديم ديگران يا به كلى فاقد آنند، مـثـل پـاكـى از كـفـر و شـرك ، يـا اگـر بـهـره اى بـرده انـد در حـدّ نـازل اسـت . امـام (ع ) چـون پـرنـده اى بـلنـد پـرواز در مـعـراج فضايل ، سير دارد و ديگران همانند مورچگانى اند كه در شب تاريك روى زمين حركت مى كنند.
بـا ايـن بـيـان ، روشـن اسـت كـه اگـر زمـام امـور جـامـعـه بـه دسـت دانـاتـريـن و فـاضـل تـريـن فـرد سـپرده مى شد، در مشكلات پيش آمده و يا در قضاوت بين مردم ، حكم خدا را صـادر مـى كـرد و اخـتـلاف برداشت و تفسير از قرآن پيش نمى آمد. در نتيجه امت اسلامى از خطا، تـفـرقـه و آسيب ايمن بود. اين همه اختلاف ، تضاد و تناقض بين گروه هاى اسلامى ، ناشى از صـدور احـكـام ، نـه از روى اسـتـنـبـاط صـحـيـح از شـرع ، بـلكـه از روى جـهـل ، و به اقتضاى خواست و ميل افراد بشر است . نمونه بارز اين گونه بدعت گزارى ها در احكام ، مساءله ممنوعيّت ((طواف نساء)) است كه توسط خليفه دوم صادر شد و يا ((نماز طواف )) است كه به حكم خليفه سوم مى بايست تمام خوانده شود!
آفتاب پنهان
در آخرين روزهاى ماه صفر سال يازدهم هجرى ، خورشيد رسالت بر سينه دريايى ولايت غروب كـرد و در پى ، آن شب تاريك جهل و نادانى و كينه توزى ، بر شهر مدينه مستولى شد و دامنه هـاى خويش تا سراسر حجاز گسترد. سياهى چنان بود كه رهگذران راه خويش گم كردند و حتى بسيارى از آشنايان به مسير و دانايان حقيقت ، سر از بيراهه در آوردند.
هـنـوز سـاعـاتـى بـيـش نـگذشته بود كه شهر حال غريبى پيدا كرد. يك بام شد با دو هوا؛ يك سـوى ، مـحـل فـرود و صـعـود مـلائك بـود و سـوى ديـگـر مـحـل اجـتـمـاع شـيـاطـيـن . در يـك سـوى عـلى (ع ) آب بـر پـاره اى از نـور مـى ريـخـت تـا بـدن رسـول الله را غـسـل دهـد و مـلائك بـراى تـبـرك و تـيـمـن تـن و بـال خـويش با قطرات آب جدا شده از پيكر مى شستند و در سوى ديگر، ابليس در مستى تحميق نادانان ، ميگسارى مى كرد.
در خـانـه رسـول الله (ص ) فـرشـتـگـان در هـمـهـمـه اى مـويه واربه همراه على (ع ) بر پيكر نورانى رسول خدا نماز مى خواندند و دسته دسته بر گِردش عزادارى مى كردند و فوج فوج براى خاكسپارى اش فرود مى آمدند اما در سقيفه ، شيطان چنان اجتماع كنندگان را مسحور خويش كـرده بـود كـه نـامـى از رسـول خـدا بـرزبـان نـمـى رانـدنـد! گـويـى آن حـضـرت را و اعـمـال و سـخـنـانش را به كلى فراموش كرده بودند! خاطر مكدرشان لبريز از هياهوى قوميت و تعصب جاهلى بود و سنيه هاى حريص شان مملو از كينه هاى حقارت .
مـديـنـه حـال غـريـبى داشت . تك ستارگان هر چند كه پرفروغ بودند نورشان در پشت سياهى ابرتيره جهل ، خاموش مى شد
در سـقـيـفـه بـنـى ساعده ، جنجالى براى كسب قدرت به پا شد. رشته كار بايد ابتدا در دست انـصـار بـود. امـا مـدعـيـان خـلافـت ، بـه سـرعت خود را به سقيفه رسانده و خود را نامزد خلافت كـردنـد. بـحـث در سقيفه به مشاجره و زد و خورد انجاميد تا در نهايت به انتخاب شيح قوم منجر شـد. در ايـن گـيـر و دار، امـام عـلى (ع ) مـشـغـول غـسـل و كـفـن و سـايـر اعـمـال لازم بـراى دفـن رسـول خـدا(ص ) بـود نـاگهان صداى شادى و هلهله در كوچه هاى مدينه پـيـچـيـده گـروهـى از جـاهـلان بـه جـاى عـزادارى در رحـلت رسـول خـدا(ص ) بـه يـمـن دسـت يـافـتـن بـه آنـچـه مـى خـواسـتـنـد و غـصـب مـقـام جـانـشـيـنـى رسـول خـدا(ص ) شـادى مـى كـردنـد؛ در حـالى كـه نـاله هـاى جـان سـوز اهل بيت (ع ) از خانه رسول خدا(ص ) شنيده مى شد.
مـردم سـاده دل مـديـنه كه بسيارى از آنان از قبايل اطراف بودند و پس از اسلام آوردن در مدينه ساكن شده يا بدان رفت و آمد مى كردند تسليم جو حاكم در مدينه شدند. امام چه بايد مى كرد؟ آيا بايد سكوت مى كرد؟ آيا بايد همرنگ جماعت مى شد؟ اگر اين گونه مى شد، آن همه سفارش پـيـامـبـر دربـاره حفظ دين بر زمين مى ماند و ممكن بود حق ، ناحق جلوه كرده تلاش هاى پيامبر در طول ساليان پر رنج رسالت بر زمين بماند.
گـروهـى از صـحـابـه و دوسـتـان نـزديـك پـيـامـبـر كـه بـه گـفـتـه رسول خدا(ص ) مبنى بر جانشينى على (ع ) ايمان داشتند، براى اعلام اين كه تسليم جو نشده و خواهان اجراى عدالت هستند در خانه دختر رسول خدا(ص ) اجتماع كرده و متحصن شدند.
آنـان اعـتـقـاد بـه ولايـت امـام عـلى (ع ) داشـتـنـد و مـى خواستند به سفارش پيامبر درباره خلافت عمل شود. اما غاصبان خلافت كه تحمل سخن مخالف را نداشتند؛ به خانه حضرت زهرا(س ) هجوم آوردند. محاصره نظامى خانه دختر پيامبر، آتش زدن و شكستن در خانه ، بى اعتنايى به سخنان دختر پيامبر و مجروح ساختن ايشان ، از جمله اقدامات آنان براى به چنگ آوردن خلافت و سركوب مخالفانى بود كه خواهان اجراى منويات رسول خدا(ص ) بودند. به هرروى مخالفان بيعت به لحـاظ مـصـالحـى دسـت از مـخـالفـت بـرداشـته و به بيعت تن دادند. بعضى ديگر چون سلمان و ابوذر و تعداد اندكى ، بر ايمان و عقيده خويش پايدار مانده و در اين راه با رها مورد آزار و اذيت و تعرض واقع شدند.
امـام (ع ) در مـسـجـد حاضر شد. اما نتوانست ساكت بماند. امام (ع ) با ديدگان خويش مى ديد كه اداره جـامـعـه رسـول خدا(ص ) از مسير خود خارج شده و به يقين بسيارى از ارزش هاى ديگر ممكن است به بيراهه رفته و به ضد ارزش تبديل شود. اگر امام ساكت مى شد شايد مردم و تاريخ سكوت ايشان را نشانه تاءييد كارهاى ناشايست غاصبان و تاءييد سنت شكنى آنان مى دانستند و به نوعى حقانيت خليفه را القا مى كرد. امام در مقابل غاصبان كه از او بيعت مى خواستند در مسجد به ايراد سخن پرداخت :
((اى گـروه مـهـاجـر! حـكـومـتى را كه حضرت محمد(ص ) اساس آن را پى ريزى كرد از دودمان او خـارج نـسـازيـد و وارد خـانـه هـاى خـود نـكـنـيـد. بـه خـدا سـوگـنـد خـانـدان پيامبر به اين كار سـزاوارتـرنـد. زيـرا در مـيـان آنـان كـسـى اسـت كـه بـه مـفـاهـيـم قـرآن و فـروع و اصول دين احاطه كامل دارد و به سنتهاى پيامبر آشناست و جامعه اسلامى را به خوبى مى تواند اداره كند و جلوى مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه تقسيم كند.
بـا وجـود چـنـيـن فردى نوبت به ديگران نمى رسد. مبادا از هوا و هوس پيروى كنيد و از راه خدا گمراه و از حقيقت دور شويد. (50)
امام در اين گفتار، بر لياقت خويش براى خلافت تاءكيد كرده و به علم وسيع خويش به كتاب هـاى آسـمـانـى و تـعـاليـم پـيـامـبـران گـذشـتـه و آن چـه خـواسـت رسول گرامى اسلام (ص ) بوده اشاره مى كند. به يقين كسى همانند امام على (ع ) قدرت روحى بـراى اداره جـامـعـه بـر اساس عدالت نداشت . اگر امام به پيوند خويشاوندى با پيامبر(ص ) تـاءكـيـد كـرده بـه ايـن دليـل اسـت كـه طـرف مقابل براى بيان شايستگى خود، برانتساب به پيامبر تكيه مى كردند.
امام در ادامه فعاليت براى احقاق حق خود، با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شد و در بيان شاسيتگى خويش فرمود:
((من در حيات پيامبر(ص ) و هم پس از مرگ او به مقام و منصبش سزاوارترم . من وصى و وزير و گـنـجـيـنـه اسرار و مخزن علوم او هستم . منم صديق اكبر و فاروق اعظم . من اولين كسى هستم كه بـه او ايـمـان آوردم و او را در ايـن راه تـصديق كردم . من استوارترين شما در جهاد با مشركان ، اعـلم شـمـا بـه كـتـاب و سـنـت پـيـامـبـر(ص ) ، آگـاه تـريـن شـمـا بـه فـروع و اصـول ديـن و فـصـيـح تـريـن شـما در سخن گفتن و قوى ترين و استوارترين شما در برابر ناملايمات هستم چرا در اين امر با من به نزاع برخاستيد؟))(51)
در فـرصـتـى ديـگر امام (ع ) خلافت را سزاوار كسى مى داند كه براى اداره امور كشور بزرگ اسلامى ، بيش از ديگران به دستورات الهى آگاه باشد.
اى مـردم ! شـايسته ترين افراد براى حكومت ، تواناترين آن ها بر اداره امور و داناترين آن ها به دستورات الهى است . اگر در فردى اين شرايط جمع نبود و به فكر خلافت افتاد، از او مى خواهند كه به حق گردن نهدو اگر به افساد خود ادامه داد، كشته مى شود. (52)
تـلاش هـا و روشـن گـرى هـاى امـام بـراى اثـبـات شـايـسـتـگى خويش و تحقق خواست و سفارش رسول خدا(ص ) در گوش غاصبان خلافت فرو نرفت .
امـام (ع ) در آن شـرايـط حـسـاس ، كـه سـرنـوشـت امـت رسـول خـدا(ص ) رقـم مـى خـورد در يـك دوراهـى واقع شده بود: يا مى بايست به يارى خاندان بنى هاشم و تعداد اندكى از ياران باوفا كه هرگز تسليم جو وحشت انگيز نشده بودند و بر اجـراى عـدالت تـاءكـيـد مـى كـردنـد قـيـام مـى نـمـود و بـا تـوسـل بـه زور حـق از دست رفته را از غاصبان خلافت مى ستاند ؛ يا اين كه سكوت پيشه مى كـرد و از حـق خود براى حفظ كليت جامعه اسلامى و جلوگيرى از خون ريزى و ايجاد اختلاف ، مى گـذشـت . آيـا كـسـى چـون على (ع ) كه براى شكل گرفتن جامعه اسلامى از خود جان فشانى ها نـشـان داده و بـارهـا يك تنه خطر را پذيرفته و اسلام را از شكست رهانيده بود، حاضر مى شد براى رسيدن به خلافت ، كشور نو پاى اسلامى را در جنگ و آتش فتنه ببيند؟
آيـا كـسى كه خالق شگفتى جنگ هاى بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين بود، مى توانست دست به اقدامى بزند كه دشمنان دين را شاد و مسلمانان را دچار ترديد و تفرقه و تشتت كند؟
بـه يـقين امام مى دانست بسيارى از دورويان كه به لحاظ مصلحت زمانى و يا به زور شمشير در سـلك مـسـلمـانان در آمده اند، برآنند تا از كوچك ترين اختلاف ميان مسلمين ، بزرگترين بهره را ببرند. هنوز كسانى بودند كه ايمان و عقيده دركنه وجودشان رسوخ نكرده و با كمترين بهانه اى ، در پـى عـادات و تعصبات جاهلى ، به دسته بندى هاى قبيله اى و عشيره اى روى آورده و دين را پايمال مى نمودند.
امـام در حالى كه خود از حق مسلم خويش محروم شده و همسرش در اثر كينه توزى غاصبان مجروح و فـرزندش قبل از تولد به شهادت رسيده بود، در برابر وسوسه شياطينى چون ابوسفيان كـه هدفى جز ايجاد فتنه و اختلاف و انحراف نداشتند، بر اهميت اتحاد جامعه اسلامى و دورى از اختلاف و تفرقه تاءكيد و در جمع مردم فرمود:
موج هاى فتنه را با كشتى هاى نجات بشكافيد. از ايجاد اختلاف و دودستگى دورى كنيد و نشانه هاى فخر فروشى را از سر برداريد.
اگر سخن بگويم مى گويند بر فرمانروايى حريص است و اگر خاموش بنشينم مى گويند از مـرگ مـى تـرسـد. بـه خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بيش از علاقه كودك به پستان مادر است . اگر سكوت مى كنم به سبب علم و آگاهى خاصى است كه در آن فرو رفته ام و ااگر شما هم مانند من آگاه بوديد، همانند ريسمان چاه ، مضطرب مى شديد.(53)
مدينه اگر چه در ظاهر آرام و ساكت مى نمود اما مانند ديگ جوشان سربسته اى بود كه بر اثر اخـتـلافـات ، درون آن بـه شـدت در حال جوشيدن بود. تعصب جاهلى و قوميت گرايى اعراب به عـلاوه حـس انـتـقام جويى در ميان آنان ، دوباره به غليان درآمده بود و اگر سر بر مى داشت چه بـسا تمام آن چه رسول گرامى اسلام (ص ) در مدت رسالت خويش با رنج هاى فراوان و نثار خـون شـهـدا بـه دسـت آورده بـود پـايـمـال مى شد. اگر درايت امام نبود، دوباره مدينه به زمان انـحـطـاط خـويـش كـه در آن اوسـيـان و خـزرجـيـان (54)، مـدام در حـال جـنـگ بـودنـد بـازمـى گـشـت و شـايـد ايـن بار دامنه اختلافات و برادر كشى ها به ساير قـبـايـل و حـتـى بـه درگـيـرى مـيـان مـهـاجـر و انـصار نيز كشيده مى شد. امام (ع ) چون باغبانى كـارآزموده براى پرورش نهايى كه پيامبر در سينه هاى تشنه و كوير مانند مردم حجاز كاشته بـود از خـلافـت دسـت كـشـيـد، تـا حـوادث نـاگـوار و طـوفـان جـهـالت ، نـتـوانـد حاصل رنج چند و چند ساله رسالت را بين ببرد.
خـورشـيـد ناآرام عدالت در پشت ابرهاى تيره كينه و تعصب و دنيا دوستى پنهان شد، اما همچنان دلسـوز و نـاآرام بـه پـرورش نـهـال ديـن و حـفـظ آن از شـدايـد و راهـنـمـايـى گـمـراهـان مـشـغـول بـود. مـهـر فـروزانى چون امام (ع ) اگر چه در مسند خلافت نبود، اما چون خورشيد پشت ابـر، وجـودش مـنـشـاء خـيـر و بركت براى اسلام و مسلمانان بود. حتى غاصبان خلافت بارها با راهـنـمـايـى ايـشـان گره از مشكلاتى كه خود ساخته بودند مى گشودند و به راستى اگر امام نبود، غاصبان خود در تار خويش تنيده و كلاف سر درگم خودشان نابود مى شدند.
سـرانـجـام آسـمـان كـشـور اسـلامى در زير چتر سياهى شب به خوابى عميق فرو رفت . خرناس شـيـطـانـى تـعـدادى از پرچمداران سياهى ، بى شباهت به اوهام زمان جاهليت نبود. انوار درخشان هـدايـت كـه بـه قلب مبارك رسول خدا(ص ) تابيده و تشعشع آن قلوب ستم ديدگان را روشن و فضاى حجاز را عطر آگين كرده بود؛ بر اثر خيانت آگاهان مغرض و نادانان بى مايه ، رو به خاموشى گذارد.
جـانـشـيـنـى رسـول خـدا(ص ) بـه غـيـر اهـل آن واگـذار شـد و امـت رسول خدا(ص ) دانسته و ندانسته خود را ازداشتن لايق ترين خليفه محروم كردند.
هـمـه چـيـز آن گـونـه كـه در انـديـشـه بـاطـل كـوردلان از مـدت هـا پـيـش زمـيـنـه چينى شده بود شـكـل گـرفـت و هـيـچ تـلاشـى سـود نـبـخـشـيـد. فـريـادهـاى حـق طـلبـى و ولايـت مـدارى دخـتـر رسـول خـدا(ص ) در مـسـجـد، بـه گـوش سـنـگـيـن جـاهـلان فـرو نـرفـت . اسـتـمـداد پـاره تـن رسـول خـدا(ص ) كـه شـب هـا هـمـراه هـمـسـرش بـه در خـانـه انـصـار مـى رفـت و گـفـتـه هـاى رسـول الله (ص ) در غـديـر را بـه آنـان يـاد آورى مـى نـمود، بى پاسخ ماند. در چنين احوالى مـولاى مـتقيان ، از امور سياسى و حكومتى فاصله گرفت و سعى كرد در اقدامات كسانى كه خود را خليفه مى دانستند مشاركت نكند.
عمده فعاليتهاى امام (ع ) در دوران خلفا بدين قرار بود.
الف : تعليم شاگردان
امـام ضـمن دورى از هر گونه مسئوليت و پرهيز از مخالفت علنى بااقدامات خلفا، وقت خويش را صـرف تـعـليـم و تـربيت شاگردان و پيروان خويش مى نمود. شيعيان مخلص آن حضرت در هر زمـان مـمـكـن ، از محضر ايشان علم مى آموختند. امام كه سينه اى لب ريز از معارف الهى داشت ، هر كـدام از شـاگـردان را در زمـيـنـه اى كـه مـسـتـعـد مـى ديـد پـرورش مـى داد. بـه طـور مـثـال كـميل بن زياد نخعى ، شب هاى زيادى تا صبح در محضر امام بود و امام آموزه هاى عرفانى در قـالب دعـا و نـيـايـش بـه ايـشـان مـى آمـوخـتـنـد كـه نـمـونـه آن دعـاى كميل است .
سـلمـان ، عـمـار يـاسـر، عـبـدالله بـن عباس ، عبدالله بن مسعود،...از شاگردان ويژه آن حضرت بودند
ب : برطرف كردن معضلات اجتماعى و مذهبى .
امـتـى كـه صـاحـب ديـن ، تـمـدن و آداب و رسـوم جـديـدى اسـت و حـلقـه اتـصـال خـويـش بـا مـنبع وحى الهى را از دست مى دهد، در رويارويى با حوادث و شرايط، دچار سـئوالات و ابـهـامات فراوانى مى شود و به طور حتم به راهبرى نيازمند است كه بتواند امت را بـه سـان كـشتى طوفان زده ، به سوى ساحل اطمينان و استقرارش پيش برد. چنين راهبرى اگر هـمـانـنـد پـيـامـبـر بـا ريـسـمـان وحـى بـه فـيـض و عـلم الهـى متصل نباشد دست كم بايد از عنايات الهى الهام گيرد و قادر به درك ارتباط بين هستى و خالق آن و همچنين درك ارتباط بين پديده هاى طبيعى باشد.
بـه عـبـارت ديگر هم علم جهان طبيعى را داشته باشد و هم مكنونات ماوراى آن را بداند . كسانى كـه بـه نـاحـق خـود را خـليـفـه امـت رسـول خـدا(ص ) نـامـيـدند، نه چنين علمى داشتند و نه لياقت فراگيرى آن را.
جـامـعـه اسـلامى در حالى كه تنها بيست و سه سال از آغاز اولين نداى توحيدى مى گذشت ، در بـرخـورد بـا مـسـائل بسيارى از جمله تهديد دشمن خارجى ، ارتداد و بازگشت عده اى به عقايد سـابـق ، مـخـالفـت كـسـانـى كـه با رسول خدا پيمان داشتند و... نياز به ارشاد پيامبر گونه داشـتـند و دولتمردان گاهى حتى از حل منازعه بين دو فرد از مسلمانان نيز عاجز بودند ؛ تا چه رسـد بـه ايـن كـه بـه طـور مـثـال پـاسـخ كـسـانـى بـدهـنـد كـه در اصـل ديـن تـشـكـيـك مـى كـردنـد و بـعـضـى هـمـانند كشيشان رومى از بنيان فكرى استوارى نيز بـرخـوردار بـودنـد و در اوليـن اسـتـدلال مـى تـوانستند خلفا را مقهور خويش كرده و دين خود را بـرتـر جـلوه دهـنـد. در چـنين شرايطى مردم و حتى خود خلفا مى دانستند كه كسى غير از امام (ع ) نمى تواند پاسخگوى نيازهاى جامعه اسلامى باشد.
از امام در موارد بسيارى براى حل مشكلات پيش آمده اينك چند نمونه به اختصار بيان مى شود.
پس از رحلت رسول گرامى اسلام (ص ) گروهى از مسيحيان كه يك اسقف عالى مقام در ميان آنان بود و وارد مدينه شد و به بحث با حليفه اول پرداخت . خليفه كه قدرت پاسخگويى به آنان را نداشت ، مسيحيان را به حضور امير مؤ منان (ع ) فرستاد. آنان از امام (ع ) پرسيدند كه خدا كجاست . امام (ع ) آتشى افروخت و از اسقف مسيحى پرسيد: روى اين آتش كجاست ؟
اسقف جواب داد: آتش پشت و رو ندارد و همه طرف آن روى آن است .
امـام (ع ) فرمود: اگر آتشى كه خدا آفريده طرف خاصى ندارد خالق آن كه هرگز شبيه آتش نيست برتر از آن است كه پشت و رو داشته باشد. مشرق و مغرب از آن خداست و هر طرف كه رو كنى ، آن طرف روى خداست و همه جا وجود دارد و چيزى براو مخفى و از آن پنهان نيست .
راءس الجـالوت ، پـيـشـواى يـهـوديـان كـه در اقـدامـى مـشـابـه نـزد خـليـفـه اول آمـده بـود از وى سـئوالاتـى پـرسـيد و نظر قرآن را در اين باره جويا شد. سئوالات راءس الجالوت اين گونه بود:
ريشه حيات موجودات زنده چيست ؟
چيزى كه روح ندارد اما تنفس مى كند چيست ؟
كدام قبر بود كه به همراه صاحب آن حركت كرد؟
خـليـفـه از جواب عاجز ماند. امام در جواب راءس الجالوت فرمود: ريشه حيات و موجودات آب است (55)و آن كه بدون روح تنفس مى كند صبح است (56)و قبرى كه با صاحبش حركت كرد قبر يونس بودكه ماهى به همراه يونس حركت مى كرد. (57)
در پـى پـيـروزى مـسلمانان بر سپاه ايران در جنگ قادسيه ، حكومت ايران كه خطر مسلمانان را جـدى و تـاج و تـخـت را در شـرف نابودى ديد، سپاهى انبوه به فرماندهى ((فيروزان )) گرد آورد تـا جـلوى حـمـله بـعـدى مسلمانان را بگيرد و در صورت امكان ، خود عليه مسلمانان دست به حـمـله بـزنـد. سـعـد وقاص ، فرمانده مسلمانان ، خبر گرد آمدن سپاه ساسانى را به خليفه دوّم ابلاغ كرد. خليفه به مسجد رفت و در جمع سران صحابه اعلام كرد كه مى خواهد مدينه را ترك و براى فرماندهى سپاه مسلمانان به نزديكى كوفه برود.
بـعضى از صحابه خليفه را براى اين تصميم تشويق كردند و از خليفه خواستند سپاهيان يمن و شـام را نـيـز بـراى تـقـويـت مـسـلمـانـان ، بـه جـانـب كـوفـه گسيل دارد.
امام (ع ) رو به خليفه فرمود:
سـرزمـيـنـى كـه به زحمت و جديداًبه تصرف مسلمانان در آمده نبايد از سپاه اسلام خالى باشد. اگـر مـسـلمـانـان يـمـن و شـام را فـراخـوانـى ، مـمكن است سپاه حبشه يمن را و ارتش روم ، شام را اشـغـال كـنـنـد و زنـان و فـرزنـدان مـسلمان كه در يمن و شام اقامت دارند صدمه ببينند. اگر خود مدينه را ترك گويى ، اعراب اطراف از اين فرصت استفاده كرده ، فتنه اى به پا مى كنند كه ضـرر آن بـيـشـتـر از ضـرر فـتنه اى است كه به استقبال آن مى روى . فرمانرواى كشور مانند رشته مهرها ست كه آن ها را به هم پيوند مى دهد.
اگر رشته اى از هم بگسلد، مهره ها از هم مى پاشند. اگر نگرانى تو به سبب قلت سپاه اسلام است ، مسلمانان به جهت ايمانى كه دارند بسيارند. تو مانند ميله وسط آسياب باش و آسياى نبرد را بـه وسـيـله سـپـاه اسـلام بـه حركت در آور. شركت تو در جبهه مايه جراءت دشمنان مى شود. زيـرا بـا خـود مى انديشند كه تو يگانه پيشواى اسلام هستى و مسلمانان به جز تو پيشوايى ندارند و اگر از ميان بردارند مشكلاتتان حل مى شود و اين انديشه حرص آنان را بر جنگ و كسب پيروزى دو چندان مى كند.))
خليفه پس از اين نصيحت امام (ع ) از رفتن منصرف شد و گفت :
راءى ، راءى على است و من دوست دارم كه از راءى او پيروى كنم (58)
قـبـل از ظـهور اسلام ، اعراب ، عام الفيل (59)را مبداء تاريخ مى دانستند. اما پس از آن ، تـا سـال سـوم خـلافـت خـليـفه دوم ، هيچ مبداءى براى تاريخ نبود و چه بسا مشكلاتى در زمينه نـگـارش نـامه ها به وجود مى آمد. زيرا در كتابت نامه ها و دستورها، تنها روز و ماه نگاشته مى شـد و سـال آن ذكـر نمى شد. اين مساءله در برخى موارد اشكالاتى را به وجود مى آورد. در اين سـال ، خـليـفـه دوم بـه نـاگـاه ابـتداى خلافت خويش را مبداء تاريخ قرار داد كه مورد اعتراض بـسـيـارى قـرار گرفت . خليفه به ناچار عده اى از صحابه را براى تعيين مبداء تاريخ گرد آورد. هـر يـك از صـحـابـه نـظـرى دادنـد. عـده اى مـعـتـقـد بـودنـد مـبـداء تـاريخ مى بايست ميلاد رسول گرامى اسلام (ص ) باشد و برخى ديگر مبعث آن راحضرت پيشنهاد مى كردند.
امـام عـلى (ع ) پـيـشنهاد كرد روزى كه پيامبر سرزمين شرك را ترك و به سرزمين اسلام هجرت كـرد را مـبـداء تـاريـخ قـرار دهـنـد. خـليـفـه از مـيـان آراى مـخـتـلف نـظر امام (ع ) را پسنديد و از آل ن پس ، مبداء تاريخ اسلام ، هجرت رسول گرامى اسلام معين شد.(60)
خـليـفـه دوم چـون خـود را از ضربت ابولؤ لؤ در شرف مرگ يافت ، شورايى تعيين كرد كه سرانجام آن به هر حال به خلافتى كسى غير امام منجر مى شد و بار ديگر امام (ع ) از حق خويش و مسلمانان از خلافت و دانش ايشان محروم مى شدند.
چـون خـليـفـه سـوم زمـام امـور مـسـلمـيـن بـه كـف آورد، مـنـاصـب بـه اقـوام و آشـنايان سپرد و بيت المـال را آن گـونـه كـه مـى پـسنديد در بين دوستان و نزديكان تقسيم كرد. امام همانند دوران دو خليفه قبل ، ضمن نپذيرفتن مسئوليت ، از روش خليفه سوم انتقاد نمود و راه درست خلافت را به او نـشان مى داد. اما خليفه كه براى شنيدن سخن حق و نصايح امام (ع ) گوش شنوايى نداشت ، همان مقدار اندك را نيز كه مى پذيرفت ، در اولين مواجه با مروان ، وزير و دستيار نادان و كينه توزش ، به فراموشى مى سپرد.
در هـر شـرايـط، امـام شـبـانـگاهان به خانه خليفه مى رفت و اشتباهات او را گوشزد مى نمود و سعى مى كرد مصائب جامعه اسلامى را كم كند.
خـليـفـه سـوم اگـر چـه در شـيـوه حـكـومـت و كـشـور دارى كـمـتـر بـه نـصـايـح امـام (ع ) عـمـل مـى كرد اما در مسايل اجتماعى و قضايى همواره از امام كمك مى خواست . حتى معاويه كه دشمن رو در روى امـام (ع ) بـود هـر گاه در پاسخ مسائل در مى ماند، كسانى را مخفيانه به محضر امام (ع ) مى فرستاد تا از ايشان پاسخ بخواهد بدين طريق از درياى علم امام (ع ) استفاده مى كرد. (61)
ج : اقدامات اجتماعى و رفاهى :
خـورشـيد را يك جنبه نيست كه بتوان مانع نور افشانى آن شد. تنهامى توان با بستن يك در از نفوذ پرتو آفتاب مانع شد. كار كوردلان با تمام همت شان به نادانى مى مانست كه مى خواست با بستن چشم خويش دنيا را تاريك كند. اگر امام را از رسيدن به خلافت مانع شدند راه فعاليت بـر ايـشـان بـسـتـه نشد. امام ، همچنان فيض خود را به جامعه رساند و مردم از نعمات وجودشان بهره مند شدند. شمارى از اقدامات اجتماعى امام (ع ) بدين قرار است .
1 ـ انفاق به فقرا و يتيمان :
آيه ((الذين ينفقون اموالهم باللّيل و النهار سرا و علانيه ...))(62) (آنان كه شب و روز امـوالشـان را پـنـهـان و آشكار انفاق مى كنند...) در شاءن آن حضرت ، بيان گر كمك ايشان به فقراو يتيمان در زمان رسول اكرم (ص ) است . اين صفت پس از رحلت پيامبر(ص ) نيز ادامه داشت و آن حضرت پيوسته از يتيمان و مستمندان دستگيرى مى كرد و تا پايان عمر از انفاق به اقشار محروم جامعه دريغ نمى نمود.
2 ـ آزاد كردن بردگان :
آزاد كـردن بـرده ، از كـارهـاى پسنديده در اسلام است . على (ع ) در اين زمينه نيز پيشگام بود و بـردگـان زيـادى را از حـاصل كار و دسترنج خويش خريدارى و آزاد مى فرمود. امام صادق (ع ) فرموده است :
على (ع ) از حاصل دسترنج خويش هزار برده را آزاد نمود.(63)
3 ـ ايجاد مزارع ، باغات و حفر قنوات :
در منطقه اى مانند حجاز كه هوا گرم و آب بسيار كم است ، پركردن قنات و به دست آوردن آب ، اهـمـيـت فـوق العـاده اى دارد. امام با توجه به دانش و توانايى كه داشت ، چاه هاى زيادى حفر و بـاغـات زيادى ايجاد نمود. كاشت و پرورش نخل و توسعه كشاورزى يكى از كارهايى بود كه امـام (ع ) بـه آن اهـمـيـت فـراوان مـى داد. امـام (ع ) بـا ايـجـاد بـاغ ، محصول آن را وقف يتيمان و مستمندان مى نمود. امام صادق (ع ) مى فرمايد:
((پيامبر(ص ) زمينى را در اختيار على (ع ) قرارداد و آن حضرت در آن قناتى حفر نمود كه آب از آن فوران مى كرد و امام (ع ) آن را ينبع نام نهاد. آب فراوان اين قنات ، مايه شادمانى اهالى آن منطقه شد.(64)
هـم اكـنـون در راه مدينه به مكه ، منطقه اى به نام ((بئر على )) وجود دارد كه حضرت در آن چاه حفر كرده است .
طـبـق نـقـل مـورخـان ، در آمـد سـالانـه بـاغـات امـام كـه وقـف فـقـرا شـده بـود، چهل هزار دينار بوده است .(65)
تبلور ولايت
دوران طـلايى حضور ستارگان پر فروع امامت سپرى شد، بى آن كه مردمان از نعمت وجود آنان اسـتـفـاده كـنـنـد. در طـى دوران امـامـت ، از آغـاز تـا ابـتداى عصر غيبت ، كه بيش از دويست و پنجاه سـال بـه طـول انـجـامـيـد، امـامـان مـعـصوم ، به جاى آن كه در مسند تصميم گيرى و زعامت جامعه اسـلامـى قـرار گـيـرند و منشاء تصميمات صالحانه براى كشور اسلامى باشند، گاه توسط زورمـداران از حـق خلافت محروم و خانه نشين شدند، گاه در برابر حق طلبى شان آماج شمشير و نـيـزه قـرار گـرفـته ، به شهادت رسيدند، گاه ساليان متمادى در زندان هاى تاريك و مخوف حـبـس شـدنـد و گـاه بـه سمّ كين مسموم و به هر حال از آفتاب وجودشان آن گونه كه شايسته بود استفاده نشد.
ايـن كـه چـه عـوامـلى بـاعـث محروم شدن جامعه از خير و بركات وجود راست قامتان جاويد تاريخ اسـلام شـد، بحثى است كه در مقال ديگرى بايد به طور گسترده به آن پرداخته شود. اما به طـور اجـمـال مـى تـوان گـفت كه كينه توزى عده اى كه دين در باطن سياهشان راه نيافته بود و هـرگز از ته دل ايمان نياورده بودند به علاوه فريب كارى دنياطلبان و جهالت و تعصب كور عامه مردم ، موجب شد تا فرصت هاى طلايى براى اصلاح جامعه و رشد باورهاى مذهبى و اعتقادى و پـيـشـرفـت عـلوم دنـيـوى و الهـى از دسـت رفته و جامعه به جاى آن كه به سوى تعالى گام بـردارد و عـدالت در آن اجـرا شـود، بـه سـوى انـحـطاط رفته ، و ظلم چنان مستولى شود كه حق طـلبـان از دم تـيـغ گذرانده شده و يا به ناچار مُهر سكوت بر لب زنند. زمام داران حكومت به جاى آن كه الگوى دينى ، علمى و ايمانى باشند، فسق ، فجور و دنياپرستى را پيشه كرده و ديـن را دسـتـاويـز وجـاهـت اعـمـال نـارواى خـويـش قـرار دادنـد. بـيـت المـال بـه جـاى آن كـه بـه صـاحـبـان واقعى آن برسد، خزانه هاى حاكمان جور را پر كرد. در نـهـايـت چـنـان شد كه دوازدهمين مقتداى صالح ، چهره در نقاب كشيد و پس از يك دوره كوتاه (غيبت صـغـرى ) كـه تـوسط نمايندگان چهارگانه خاص ، جامعه را هدايت مى نمود، به غيبت طولانى كبرى رفته و به امت اسلامى سفارش كرد از اين پس به نمايندگان عام من كه همان فقهاى جامع الشرايط هستند، مراجعه كنيد:
((... وَ اَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فيها اِلى رُواةِ حَديثِنا فَاِنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ اللّهِ عَلَيْهِمْ.))(66)
در حوادث و پيشامدها به راويان حديث ما رجوع كنيد، زيرا آنها حجّت من بر شمايند و من حجّت خدا بر ايشان .
بـنـابـرايـن ، در عـصـر غـيـبـت ، مـرجـعيّت دينى و رهبرى سياسى جامعه اسلامى به فقهاى جامع الشرايط واگذار شده است ، كه اينان وظيفه دارند در جهت تحقق حكومت اسلامى در جامعه بكوشند و ولايـت و سـرپـرسـتـى امـت اسـلامـى را عـهـده دار شـوند. در اين نوشتار در زمينه ولايت فقيه ، پـيـشـيـنـه و نـقـش مـردم در حاكميت آن ، مطلقه بودن ولايت در انديشه امام خمينى (ره ) و ضرورت دفاع از آن به بحث خواهيم پرداخت .
ولايت فقيه
بـحـث و گـفـت گـو دربـاره مـوضـوع ((ولايـت فـقـيـه ))، از دو جـهـت ضـرورى مـى بـاشـد: اول آنـكـه ولايـت فـقـيـه سـنـگ بـنا و عمود خيمه نظام جمهورى اسلام است و بر هر فرد مسلمان و ايـرانـى لازم است اين اصل اساسى را به خوبى بشناسد و سپس بر مدار و محور آن حركت كند. دوم ايـن كـه دشـمـنـان اسـلام و انـقـلاب فـهـميده اند كه ظلم ستيزى انقلاب و نظام اسلامى از اين اصل مهم و مترقى سرچشمه گرفته است . لذا براى منحرف ساختن اين انقلاب و نظام بايد به قـلب نـيـرو دهـنـده و سـتون استوار آن هجوم برند. به همين جهت پس از پيروزى انقلاب اسلامى تـمـام هـمّ و غم خود را در جهت تضعيف اين مساءله مهم با ايراد شبهات بى اساس ، به كار بسته اند.
تعريف ولايت فقيه
((ولايـت )) واژه اى عـربـى ، و ريـشـه آن ، ((ولى )) است و ((ولى )) در لغت عرب به معناى آمدن چـيـزى در پـى چـيـز ديـگـر اسـت بـدون آن كه فاصله اى ميان آن دو باشد. لازمه چنين توالى و ترتّبى ، قرب و نزديكى آن دو به يكديگر است . از اين رو، اين واژه در معانى ((حبّ و دوستى ))، ((نـصـرت و يـارى ))، ((مـتـابـعـت و پـيـروى )))) و ((سـرپـرسـتـى )) استعمال شده است .(67) مقصود از واژه ((ولايت )) در بحث ولايت فقيه ، آخرين معناى مذكور، يعنى ((سرپرستى )) است .
مـقصود از ((فقيه )) در بحث ولايت فقيه ، مجتهد جامع الشرايط است ، نه هر كس كه فقه خوانده بـاشـد. فـقـيـه جامع الشرايط بايد سه ويژگى داشته باشد: ((اجتهاد مطلق ))، ((عدالت )) و ((قدرت مديريت و استعداد رهبرى )). يعنى از سويى بايد با مبانى و احكام اسلام آشنا، و قدرت اسـتـنـبـاط آنـهـا را از منابع ويژه (كتاب ، سنّت ، عقل و اجماع ) داشته باشد و از سوى ديگر در تـمـام زمـيـنـه هـا، حـدود و ضـوابـط الهـى را رعـايـت كـند و همچنين استعداد و توانايى مديريت و كشوردارى را دارا باشد.(68)
بنابراين در يك جمله ، ولايت فقيه ، به معناى سرپرستى و رهبرى جامعه به وسيله فقيه جامع الشرايط است .
پيشينه ولايت فقيه
از ديـربـاز و درسـت از زمـان آغـاز غيبت كبراى آخرين خورشيد امامت ، بزرگانى در تَلاَ لؤ انوار مـعـنـوى آن حـضـرت و هدايت هاى معنوى و الهى ايشان پا به عرصه وجود نهادند و از چشمه پر فـيـض عـلوم آل مـحـمـد(ص ) آن مـقـدار كـه مـمـكـن بـود بـهـره گـرفـتـنـد. از هـمـان سـال هـاى پـيشين محروم شدن جامعه از آفتاب معصوم دوازدهم (ع )، فقه ، فقيه و فقاهت ، الفاظ آشناى دين مداران بود و مخلصانى عمر خويش را صرف درك و فهم حقايق دين نموده اند. ((ولايت فقيه )) از آغاز مورد توجه فقيهان و عالمان دينى بوده و در بحث هاى علمى به آن پرداخته اند. تـفـاوت عـصـر حـاضـر تنها در اين است كه ولايت فقيه به طور عملى و به صورت يك سيستم حـكـومتى مطرح و محقّق شد. از جمله بزرگان دين ، عالم گرانمايه ، ملا احمد نراقى است كه در كتاب ((عوايد الايّام )) مى نويسد:
((از تـصـريـح بسيارى از عالمان دين ، معلوم مى شود كه ولايت فقيه از مسلمات است . همه آنچه تـحـت ولايـت پـيغمبر(ص ) و امام معصوم (ع ) بوده و آنان به عنوان زعامت و رهبرى بر آنها ولايت داشته اند، فقيه جامع الشرايط نيز ولايت دارد.))(69)
هـمـچـنـيـن فـقـيـه نـامور و عظيم الشاءن جهان تشيع ، شيخ محمدحسن نجفى ، معروف به ((صاحب جواهر)) مى گويد:
((بـزرگـان مـذهـب شـيـعـه بـه حـقـانـيـّت ولايـت فـقـيـه حـكـم كـرده انـد. ولايـت فـقـيـه از مـسـائل روشـنـى اسـت كـه نياز به دليل ندارد. كسى كه در ولايت فقيه ترديد كند، طعم فقه را نـچـشـيـده و مـعـنى و رمز كلمات ائمه معصومين (ع ) را نفهميده است . اگر ولايت عامه فقيه نباشد، بـيـشـتر امور مربوط به شيعيان بر زمين مى ماند. بر مردم واجب است ، فقها را براى اين منظور كمك و يارى دهند، همان گونه كه واجب است معصوم (ع ) را يارى و كمك كنند.))(70)
آيت ا... العظمى بروجردى از فقها و اساطين مرجعيّت نيز در اين باره مى نويسد:
((در ايـنـكـه فـقيه عادل از طرف ائمه معصومين (ع ) براى امور مهمى كه مربوط به عموم مردم و محل ابتلاى همگان است نصب شده ، ترديدى وجود ندارد.))(71)
البـتـه فقيهان نامور اماميه كه مساءله ولايت فقيه را مطرح كرده و آن را به عظمت ياد كرده اند، تـا محدوده چشيدن طعم فقه پيش رفته اند؛ امّا چشيدن طعم فقه غير از آن است كه انسان اين را از چـشـيـدن بـه نوشيدن و از ذوق به شرب و از شرب به شناگرى و از شناگرى به غواصى برساند. غواصى در كوثر ولايت فقيه را فقط حضرت امام خمينى (ره )، انجام داد و ولايت فقيه در زمان ايشان به بالندگى و ثمربخشى خود رسيد.(72)
امام خمينى (ره )، بحث ولايت فقيه را به شكل شايسته اى احيا كرد و در مرحله جديدى قرار داد، از گـوشـه انـزوا و لابـه لاى كتاب ها بيرون آورده در سطح جهانى مطرح ساخت و آن را به مرحله اجرا درآورد و براى اولين بار در جهان ، حكومتى براساس ولايت فقيه بنيان نهاد.
نقش مردم در حاكميت ولايت فقيه
از زمـان نخستين طلوع آفتاب هستى ، خداوند متعال هر آن چه را كه براى مخلوق خويش شايسته ، لازم و پـسـنـديده تشخيص داده ، به امر ربوبى خويش مقرر و ايجاد نموده است ، همانند آفرينش نـعـمـات كـثير مادى و معنوى ارسال هدايت گران و.... بسيارى از نعمت ها بدون توجه به خواست مـردم و تـنـهـا بـراسـاس نياز آنان محقق مى شود، همانند خلق آسمان ها، زمين و يا ديگر نعمت هاى موجود در جهان . اما بعضى از نعمت هاى الهى ضمن تعلّق امر ربوبى ، براى تحقق يافتن و به مـقـصـود و نـتـيـجـه نـهـايـى رسـيـدن ، بـه پـذيـرش مـتـنـعـّمـيـن نـيـز بـسـتـگـى دارد؛ هـمـانـنـد ارسـال انـبـيـا كـه اگـر از طـرف مـردمـى كـه پـيـامـبـر بـراى آنـهـا فـرسـتـاده شـده اسـت ، اسـتـقـبـال و هـمـراهـى نـشـود، اگـر چـه نـعـمـت الهـى تـمـام و پـيـامـبـر بـه وظـيـفـه خـود عمل كرده ، اما آن به طور كامل به نتيجه واقعى نمى رسد.
پـس بـه نـتـيـجـه رسـيـدن بـعـضـى از نـعـمـت هـاى الهـى ، دو مـرحـله دارد؛ مـرحـله اول ، ثبوت و تعلّق امر الهى به آن نعمت است و مرحله دوم ، اثبات و پذيرش مردم است . حاكميت ولايت فقيه بر جامعه از اين دسته نعمات بوده ، به دو امر بستگى دارد: ثبوتاً به نصب الهى و اثباتاً به پذيرش مردم .
الف ـ مرحله ثبوت :
ولى فقيه از طرف خدا و توسط ائمه معصومين (ع ) با نصب عام ، به مقام ولايت و زعامت سياسى ـ اجتماعى جامعه منصوب شده است و مردم در ثبوت ولايت براى فقيه نقشى ندارند. به تعبير امام خمينى (ره ):
((اگـر اَحـَدى از مـردم نـيـز بـه كـمـك فـقـيـه نـشـتـابـد و او را در تـشـكـيـل حـكومت يارى ندهد، از منصب خود عزل نمى شود؛ چرا كه منصب آنان از ناحيه پروردگار است و اصل ثبوت و نصب زعامت ، ارتباطى با مردم ندارد، گر چه وقتى اعلام حمايت نكنند، فقها در اصل تشكيل حكومت معذورند؛ زيرا قدرت بر تشكيل آن ندارند.))(73)
ب ـ مرحله اثبات و تحقق عملى :
مـردم و آراى عمومى در پذيرش ، تحقق و عملى شدن ولايت و حاكميّت ولى فقيه ، نقش بسزايى دارد. نقش سرنوشت ساز مردم در حكومت هاى الهى ، بلكه در هر حكومت برخاسته از مردم ، حقيقتى تـرديـدنـاپذير است . بنابراين ، در صورتى فقيه ، مى تواند اداره جامعه را به عهده گيرد كـه عـمـوم مـردم يـا خـبـرگـان آنان ، او را به رهبرى برگزينند؛ زيرا، كسى كه مى خواهد بر جـامـعـه اسـلامـى حـكـومـت كند بايد داراى دو ويژگى باشد؛ مشروعيّت (نصب الهى ) و مقبوليّت (پذيرش مردم ). مشروعيّت ، به حاكم حقّ حاكميت مى دهد، زيرا كسى كه حكومتش مشروع نيست ، حق ندارد بر مردم فرمان براند، اگر چه مقبول آنان باشد. مقبوليّت ؛ به حاكم ، قدرت مى دهد و كـسـى كـه حـكـومـتـش مـقبول مردم نيست ، قدرت ندارد به آنان حكم براند، هر چند حكومتش از نظر شرعى مجاز باشد.
امـام عـلى (ع )، بـراى راءى و بـيـعـت مـردم در مـسـاءله ولايـت و رهـبـرى ، ارزش و اعـتـبـار قـائل بـود. ايـشـان در پـاسـخ مخالفانى كه مى گفتند: ((على برخلاف راءى مردم و با زور و قـدرت حـكـومـت را بـه دست گرفته است ))، به راءى و بيعت مشتاقانه مردم استناد كرده است تا ثابت كند كه مردم به طور داوطلبانه و از روى آگاهى با او بيعت كردند و امام را به پذيرش ولايت واداشتند، آنجا كه مى فرمايد:
((فـَاَقـْبـَلْتـُمْ اِلَىَّ اِقـْبالَ الْعَوْذِ الْمَطافيلِ عَلى اَوْلادِها تَقُولُونَ: اَلْبَيْعَهَ، اَلْبَيْعَةَ، قَبَضْتُ كَفّى فَبَسَطْتُمُوها وَ نازَعْتُكُمْ يَدى فَجَذَبْتُمُوها))(74)
شـمـا بـا شوق زياد مثل شتران كه به سوى بچه هاى خود مى شتابند، به سوى من شتافتيد و گـفـتـيـد: بيعت ! بيعت ! من دست خود را بستم (و از قبول حكومت خوددارى كردم ) ولى شما دستم را براى بيعت گشوديد و آن را به نشانه بيعت فشرديد.
امـام خـمـيـنـى (ره )، نـيـز در ابـتـداى پـيـروزى انـقـلاب اسـلامـى و در آسـتـانـه تـشـكـيـل نـظـام جـمـهـورى اسـلامـى در جـواب نـمـايـنـده مـجـله ((المستقبل )) كه پرسيد: حكومت مورد نظر شما چگونه حكومت است ؟ فرمود:
((حـكـومت جمهورى اسلامى مورد نظر ما از رويّه پيامبر اكرم (ص ) و على (ع ) الهام خواهد گرفت [اشاره به منشإ مشروعيت نظام ] و متكى به آرا عمومى ملّت [اشاره به مقبوليّت نظام ] مى باشد و نيز شكل حكومت با مراجعه به آراء ملّت تعيين خواهد گرديد.))(75)
بـــنـــابـرايـن ، در بـيـنـش سياسى اسلام ، حضور مردم در صحنه سياسى و حمايت و پشتيبانى از رهـــبـــرى جـــامــعـه اسـلامـى ، بـسيار كارساز است . در عصر حاضر، اين پشتيبانى با راءى مـردم ، حـاصـل مـى شـود. آراى عـمومى گاهى به طور طبيعى در مورد فرد مشخّص مى شـود؛ يـعـنى ، اكثريت مـردم فردى را واجد اوصاف لازم رهبرى تشخيص مى دهند و او را به رهـبـرى مـى پـذيـرنـد؛ چـنـانـكـه در مـــورد حــضـرت امـام خـمـيـنـى (ره )، چـنـيـن بـود؛ مـلّت فـداكـار ايـران در طـول سـاليان مبارزه با رژيم ستم شاهى به رهبرى آن حضرت ، نسبت بـه ايـشـان شناخت كافى پـيـدا نـمود و رهبرى ايشان را پذيرفت . امّا اگر چنين اكثريّتى بـراى پـذيـرش يـك فـقـيـه ، مـحـقـق نـشـد يـا مـردم در تـشـخـيـص شـايـسـتـه تـريـن فـرد دچـــار مـــشـــكـل شـدنـد، در چـنـين شرايطى نمى توان درنگ و توقّف نمود تا به تدريج فرد شايسته مـشـخـص شـود؛ چـرا كـه جـامـعـه اسـلامى حتى يك روز هم نبايد بدون رهبر و زعـيـم باقى بماند. بـرايـن اسـاس ، در قـانـون اساسى جمهورى اسلامى پيش بينى شده اسـت كـه مـردم در انـتـخـابـات عـمـومـى شـركـت كـنـنـد و افـرادى بـه نـام ((خـبـرگـان )) ( كـارشـنـاسـان و آگـاهـان بـه مـسائل دينى ، سياسى و اجتماعى ) را انتخاب كنند و به آنان نـمـايـنـدگـى بـدهند تا از ميان فقها، كسى كه صلاحيّت رهبرى جامعه اسلامى را دارد، به مـردم مـعـرفـى و بـه نـمـايـندگى از طرف مردم ولايـت او را بـپـذيـرنـد.(76) هـمـان گـــونـــه كـــه در مـــورد انـــتـــخـــاب مـــقـــام مـــعـــظـــم رهـــبـــرى ، عمل شد.
ولايت مطلقه در انديشه امام خمينى (ره )
((ولايـت مـطـلقه ))، به اين معناست كه اختيارات حكومتى ولى فقيه در اداره كشور تنها در محدوده احـكـام فـرعـى و جـزئى نـيـسـت ، بـلكـه عـيـن هـمـان ولايـت كـه رسـول اكرم (ص ) در اءمر اداره جامعه داشت ، ولى فقيه نيز دارد؛ زيرا، ولايت مطلقه لازمه اداره جامعه و منصب حاكم اسلامى است و ولى فقيه بدون داشتن چنين اختيارى با مشكلات فراوانى ، به خـصـوص در مـواقـع بـحـرانـى جـامـعـه ، جـنـگ و صـلح ، مـسـائل حـاد فرهنگى و... رو به رو خواهد شد و هرگز نخواهد توانست جامعه را اداره كند. تفكيك قـائل شـدن بـيـن پـيـامـبـر(ص ) و ائمـه (ع ) بـا ولى فـقـيـه در امـر حـكـومـت ، تـوهـمـى باطل و غلط است ، چنانكه حضرت امام خمينى (ره ) فرمود:
((ايـن تـوهـم كـه اختيارات حكومتى رسول اكرم (ص )، بيش از حضرت امير(ع ) بود، يا اختيارات حكومتى حضرت امير(ع ) بيش از فقيه است ، باطل و غلط است ... . ولايتى كه براى پيغمبر اكرم (ص ) و ائمـه (ع ) مـى بـاشـد، بـراى فـقـيـه هـم ثـابـت اسـت و در ايـن مـطـلب هـيـچ شـكى نيست .))(77)
همچنين مى فرمايد:
((معقول نيست بين ولات فرق قائل باشيم ؛ زيرا، ولىّ، هر كس كه باشد (پيامبر، امام يا فقيه ) مـجـرى احـكـام الهى و اقامه كننده حدود خداوندى و گيرنده زكات و ماليات و متصرف در آنها طبق مـصـالح مـسلمين است . مثلاً براى حدّ زنا پيغمبر(ص ) صد تازيانه مى زند، امام و فقيه نيز اين چنين مى كند و در گرفتن ماليات نيز يكسان عمل مى كنند.))(78)
بنابراين ، همان ولايت مطلقه پيامبر(ص ) و امامان (ع ) براى ولى فقيه نيز ثابت است ، مگر در مـواردى كـه دليـل خـاص بـرخـلاف آن وجـود داشته باشد. از اين رو، ولى فقيه به عنوان حاكم اسلامى حق دخالت در امور سياسى ، اقتصادى ، نظامى ، فرهنگى و... را دارد.
امـام خـمـيـنـى (ره )، ولايـت مـطـلقـه فقيه را از اهم احكام الهى مى شمرد و آن را بر جميع آنها مقدّم دانسته مى فرمايد:
((حـكـومـت كه شعبه اى از ولايت مطلقه رسول اللّه (ص ) است ، يكى از احكام اوّليه اسلام است و مقدّم بر تمام احكام فرعيّه حتى نماز، روزه و حجّ است .))(79)
افـزون بـر ايـن ، از روايـات اسـتـفـاده مى شود كه همه شؤ ون اسلام بر دوش ولىّ اءمر است و بـدون راهـنـمـايـى او مـردم از نـمـاز، زكـات ، حجّ و... بهره اى نمى برند و هدايتى نمى يابند؛ چنانكه امام صادق (ع ) فرمود:
((آگـاه بـاشـيـد! اگـر شـخـصـى شـبـش را بـا نـمـاز و روزش را بـا روزه سـپـرى كـنـد و مـال خـود را در راه خـدا صـدقه دهد و پيوسته به زيارت خانه خدا برود، امّا به ولايت ولّىِ خدا مـعتقد نباشد تا از او پيروى كند و اعمالش به راهنمايى او (و تحت حاكميت او) باشد، حق پاداش از خدا را ندارد و اهل ايمان به شمار نمى آيد.))(80)
گـرچـه ايـن گـونـه روايـات در مـورد ولايـت پيامبر(ص ) و ائمه (ع ) وارد شده است ، ليكن بر اسـاس ديگر نصوص ، ولى فقيه نيز از جانب آن بزرگواران منصوب شده و ولايت او عين ولايت آن بزرگواران است .(81)
دفاع از ولايت فقيه ، رسالتى فاطمى
از بـهـتـريـن كـسـانـى كـه در راه دفاع از ولايت تمام هستى خود را تقديم كرد، زهراى اطهر(س ) بـود. پـس از رحـلت پـيـامـبـر(ص )، تـوطـئه ((سـقـيـفـه )) شكل گرفت و فاجعه آميزترين پيامد آن انحراف در رهبرى و انزواى پيشواى بر حق ، على (ع ) و خانه نشين شدن وى بود. متاءسفانه توده مسلمانان با آن كه جريان غدير و جانشينى على (ع ) پس از پيامبر(ص ) را مى دانستند، در جريان توطئه سقيفه ، يا جانبدارى از ارباب زر و زور و تزوير كردند و جذب جريان حاكم گشتند يا مذبذب و بدون اتخاذ خط و مشى سياسى و فكرى مشخصى ، همپاى امواج حركت كردند و ولايت را تنها گذاشتند.
فـاطـمـه (س )، به عنوان آگاه ترين فرد نسبت به نظرات پيامبر(ص ) پيرامون آينده اسلام و مـطـلع تـريـن بـانـو نـسبت به اوضاع و شرايط سياسى اجتماعى جامعه خويش ، براى دفاع از حـريـم ولايـت و آگـاهـى بـخـشـى بـه افـكار عمومى مردم ، شيوه هاى مختلفى را اتخاذ نمود كه تـرسيم چهره زشت توطئه گران سقيفه ، معرفى امير مؤ منان و بيان ويژگى هاى آن حضرت ، سرزنش آگاهان بى تفاوت ـ با ايراد خطبه معروفش در مسجد مدينه ـ ، يارى خواهى از انصار، روگردانى از حكومتداران غاصب به هنگام عيادت وى و وصيّت به دفن شبانه از جمله آنهاست .
يـورش بـه خـانـه امامت و آتش زدن آن ، شهادت محسن (ع ) در اين حادثه ، شكستن پهلوى حضرت فـاطمه (س )، كبود شدن بازو و سيلى خوردن از غاصبان زورگو، تصرف غاصبانه فدك و... مـصـيـبت هايى بود كه به جرم دفاع از حريم ولايت ، ظرف مدّت سه ماه يا كمتر بر روح و جسم زهراى اطهر(س ) وارد شد كه سرانجام بر اثر همين صدمات به شهادت رسيد.
در عـصـر حـاضـر نـيـز كه دشمن به اقتدار و عظمت حاكميت ولايت فقيه پى برده و با شيوه هاى مـخـتـلف درصـدد تـضـعـيـف آن بـرآمـده اسـت ، بر همه شيفتگان ولايت و امامت و انديشمندان علوى و فـاطـمـى لازم اسـت با اطاعت از فرامين رهبر معظم انقلاب اسلامى ، حضرت آيت ا... خامنه اى و با تـقـويـت بـيـنـش سـيـاسـى و آگـاهـى هـاى علمى و عقيدتى خود، در عرصه هاى مختلف فرهنگى ، سـيـاسى ، اجتماعى و سازندگى كشور حضور فعّال داشته باشند. دفاع از ولايت فقيه ، دفاع از كيان اسلام ناب محمّدى است كه فاطمه (س ) سنگربان آن بود و اين گفته سلاله پاك زهراى اطهر(س )، حضرت امام خمينى (ره )، همواره آويزه گوشمان باشد، كه فرمود:
((پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبى نرسد.))(82)
بـه راسـتـى چـه حـصـار مـحـكـمـى چـون ولايـت فـقـيـه مـى تـوانـد مـرزهـاى اسـلام را در مـقـابـل دشـمـن حـفـظ كـنـد؟ آيـا كـسى غير از امام خمينى (ره ) مى توانست با اعلان بسيج عمومى و تـشكيل اين نهاد پرتلاش ، زحمتكش و بى ادعا، كشور را در مقابله توطئه دشمنان حفظ كند؟ كدام يك از حاكمان و بزرگان و پيشوايان جوامع امروزى مى تواند نفوذ كلامى چون امام خمينى (ره ) داشته باشد؟
شعر غدير(83)
در غدير خم ، نِگَر نور دل افروز على
نيست روزى در جهان مانند امروز على
روز كامل گشتن دين است و اتمام نِعَم
هجده ذيحجه يعنى عيد پيروزِ على
چونكه از يُمن على ، حق راضى از اسلام شد
زين جهت امروز باشد خوش ترين روز على
روز توحيد است و روز رحمت و روز اميد
پرده بردارى شد از حُسن دل افروز على
شهر دانش احمد است و مرتضى دروازه اش
انبيا غير محمد، دانش آموز على
شد ولىّ او ((حسان ))، حصن امان امتش به به ازاین پرتومهر گنه سوز علی

